|
انتظار وانتظار
|
||
|
به نام او که آرام بخش دلهاست |
ققنسی بر سر کوه بلندی زاده شد چشمهایش اول تاریک و بعد تابنده شد
بوی دود از پا به منقارش رسید تک نشانی کز خالق ذاتش شنید
ز سر کوه آمد تا به دامانش رسید رنجها در جستن تایش کشید
سرزمینهایک به یک گشت یاری ندید ققنسی خوش رنگ و خوش الحان ندید
از دور سایه ای بر سر کوهی بدید بوی دود آشنا از فضا همی شنید
تاسر آن کوه یک نفس پر می کشید در تمام راه تصویر ققنس می کشید
نزدیک شد آدمی در سایه دید بوی دود از آتش آدم رسید
این درد ققنوس را بس سخت شد پیش آدم آمد و در سایه محو شد
مرد را پرسید:از یار نشانی داری؟ گفت:نیست یاری تنها(ققنس)تویی
روی ققنوس زین حرف زرد شد کاخ آرزوهایش از حقیقت خاک شد
سالها اندر گذشت و ققنس هم پیر شد تاکه تابش گشت پایان وازتنهایی سیرشد
هیزمها جمع کرد و برفرازش بنشست ازسرکوه آوازغمگینش می آمدتابه دشت
گرد خود چرخید ققنس تا دیوانه شد بالهایش یک بیک برهم زدوغرق آتش شد
چشمهایش روشن بودوامابعدتاریک شد کزخاکسترش ققنسی دیگر زاده شد
|
|