تبليغاتX
انتظار وانتظار
 
انتظار وانتظار
 
 
به نام او که آرام بخش دلهاست
 

 

 

خدایا!

 

تا زنده ام عاشقم مکن

 

طعم تلخش را یک بار چشیده ام،کامم را تلخ مکن

 

پروردگارا

 

کسی را عاشقم مکن،تا زنده ام ، کسی را دیووانه ام مکن

 

خداوندا

 

عشق را از من بران،تنهایی دوست من است از من جدایش مکن

 

بگذار با تنهایی هایم دوست باشم،تا معشوقم بداند عاشقی دارم

 

تا دل به من نبندد

 

دوستت دارم تنهایی

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

زغم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد

عجب از محبت من، که در او اثر ندارد

غلط است! دل به دل راه نداره

دل من زغصه خون است

ولی او خبر ندارد

ولی او خبر ندارد

خبر ندارد

خبر ندارد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/28ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/28ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

دل من کلبه تنهایی من و خدا

               آدمکهایی در این کلبه را میکوبند

                        گاه دوست و گاهی دشمن

                    آشنا را راه باید داد در کلبه تنهایی ها

                        آشنا می ماند با من و خدا

دشمن اما باید پشت درهای بسته تا ابد تنها ماند

قلب مهربان خوب هست

لیک مهربانی را جز مهربان لایق نیست

همه آدمها که انسان نیستند

آدمکهای فریب فرق دارند با انسانهای خیال

زین پس در خیالم آدم را انسان نخواهم دید

زشت و زیبا هر دو باید باشند

من تنها زیباییها را آشنا می بینم انسان ها را

 تنها آشناها را دوست می دارم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/28ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

             ققنسی بر سر کوه بلندی زاده شد                  چشمهایش اول تاریک و بعد تابنده شد

              بوی دود از  پا به منقارش رسید                  تک  نشانی کز  خالق  ذاتش  شنید

            ز سر کوه آمد تا به دامانش رسید                    رنجها در جستن تایش کشید

            سرزمینهایک به یک گشت یاری ندید               ققنسی خوش رنگ و خوش الحان ندید

         از دور سایه ای بر سر کوهی بدید                   بوی دود آشنا از فضا همی شنید

       تاسر آن کوه یک نفس پر می کشید                   در تمام راه تصویر ققنس می کشید

   نزدیک شد   آدمی در سایه دید                         بوی دود  از آتش آدم رسید

         این درد  ققنوس را بس سخت شد                     پیش آدم آمد و در سایه  محو شد

          مرد را پرسید:از یار نشانی داری؟                       گفت:نیست یاری تنها(ققنس)تویی

     روی ققنوس زین حرف زرد شد                         کاخ آرزوهایش از حقیقت خاک شد

          سالها اندر گذشت و ققنس هم پیر شد                 تاکه تابش گشت پایان وازتنهایی سیرشد

          هیزمها جمع کرد و برفرازش بنشست                  ازسرکوه آوازغمگینش می آمدتابه دشت

           گرد خود چرخید ققنس تا دیوانه شد                   بالهایش یک بیک برهم زدوغرق آتش شد

  چشمهایش روشن بودوامابعدتاریک شد              کزخاکسترش  ققنسی دیگر زاده شد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/28ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شاید دیگه هیچ کس را مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو ر و مثل اون دوست نداشته باشد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/28ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

به نام یکتای مهربونم

 

تکرار میکنم.............

برای کشتن پرنده

              یک قیچی به اندازه پرهایش کافی ست

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی

یا گلویش را با آن بشکافی

                       پرهایش را بزن!

خاطره پریدن کاری خواهد کرد

               تا خود را به اعماق پرتاب کند

فرانسیسکو هرناندز

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/28ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
زندگي چون کودکي تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردي همچون مرواريد
ميدود در جام چشمانش،
 ميچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پيداست!
گاه يک لبخند
ميدمد در اسمان گونه هايش گرم،
مي شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تيره اندوه
بر جبينش ميگشد دامن
سر فرو مي اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد
 
زندگی زيباست:
ساده و مغموم،
چون غزالي در کنار چشمه اي،در خلوت جنگل
مانده از ديدار جفت گمشده محروم
ديده اش از انتظاري جاودان لبريز
در بهاري سرد
مرغ زيبايي نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگي افتاده همچون شبنمي از ديده مهتاب
در سکون حيرتي خاموش
 بر عقيق بوته اعجاب
زندگي چون کودکي تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگي زيباست

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/15ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

روي گلهاي نرگس

 

 

              با يه مداد قرمز

 

 

                        هزار دفعه نوشتم

 

                                

          زندگی بی تو هرگز

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

زندگی يعـنی چکيـدن همچـو شمع از گرمی عشـق!

زندگی يعـنی لطافـت، گم شدن در نرمی عشـق!

 زندگی يعـنی دويـدن بی امان در وادی عشـق!

 رفتـن و آخــر رسيــدن بر درآبادی عشـق!

 می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلـداده بودن! 

 پر غـرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن!

 می شود انـدوه شب را از نگاه صبح فهمـيد!

يا به وقت ريزش اشک شادی بگـذشته را ديـد!

 می تـوان در گريه ابر با خيال غـنچه خـوش بود!

 زايـش آيـنده را در هر خـزانی ديـد و آسـود...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
محبت يعني: بر پاييز گريستن، با چشم بسته دنيا را ديدن، شب را چشيدن، سکوت کردن.

غم را دوست دارم چون اشک دل است ....

اشک را دوست دارم چون گواه دل است ....

دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت...

محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

كاش ميشد اشك را تهديد كرد ، مدت لبخند را تمديد كرد


كاش ميشد در ميان لحظه ها ، لحظه‌ی ديدار را نزديك كرد


زندگی زيباست ، نه در رويا...


بوسه زيباست ، نه برای هوس ...


پرنده زيباست ، نه برای قفس ...


دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ، برای حس كردن ...


آری


دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ...


بلكه برای حس كردن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
زندگي اجبار است ...

مرگ انتظار است...

 عشق يک بار است...

جدائي دشوار است...

 ولي ياد تو تکرار است....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
آره . تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه

تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده.

 تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي آيد و تا وقتي نميري كسي تو رو نمي بخشه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

 

يك دوست معمولي هيچگاه نمي تواند گريه تو را ببيند.

يك دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر مي شود.

دوست معمولي اسم كوچك والدين تو را نمي داند.

دوست واقعي  شايد تلفن آنها را جايي داشته باشد.

دوست معمولي يك جعبه شكلات  براي مهماني تو مي آ ورد.

دوست واقعي  زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن ميماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود

دوست واقعي مي پرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري.

دوست معمولي دوست دارد به مشكلات تو گوش دهد.

دوست واقعي سعي در حل آن دارد.

يك دوست معمولي مثل يك مهمان عمل مي كند و منتظر مي ماند تا از او پذيرايي شود.

يك دوست واقعي  به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي كند.

دوست معمولي مي پندارد كه  دوستي شما  بعد از يك مرافعه تمام مي شود.

دوست واقعي  مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكمتر مي شود.

دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك كرده اند با تو ميماند .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

هيچ كس نمي تونه به دلش يادبده كه نشكسته ولي مي تونه ياد بده كه اگر شكسته لااقل لبه تيزش دستكسيرو نشكنه.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

به آسمون نگاه كن دوست داري كدوم مال تو باشه؟ به اوني كه كم نورتر

 

 است قانع باش چون ستاره پر نور مال همه است و همه نگاهش مي كنند.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

هيچ وقت گريه نكن چون هيچ كس لياقت اشكهايت دا ندارد و يا اگر دارد طاقت ندارد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
بودم به تو عمري او تو را سير نديدم
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
تو تنها آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

                                                           فراموشت نخواهم کرد نکن هرگز فراموشم

هر وقت می خوام فکر بکنم تو فکر من توئی تو

                                                           برم کجا به کی بگم تو قلب من فقط توئی تو

عاشقتم عاشقتم همیشه با تو می مونم

                                                          بگذار بگن من دیوونه ام  معشوقه ام توئی تو

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
یه روز انسان به خدا میگه

خدا یک میلیون دلار چقدر میشه ؟

خدا میگه: اندازه یک سکه کوچک.

انسان میگه : یک میلیون سال چقدر میشه ؟

خدا میگه : اندازه یک دقیقه .

انسان میگه : خدا میشه یک سکه داشته باشم  ؟

خدا میگه : پس یک دقیقه صبر کن .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري* هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني

 جدا ميشي* هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي* درباره احساست سخن نگو

 اگر واقعا وجود ندارد* هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري* هرگز سلامي

 نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه* به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر

 ميکني* قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري* و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها

 از دست نده,شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشي....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

روزگار سختی است ...........!
 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !
 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !
 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .
 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...
 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .
 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !
 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،
 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !
 و همچنان در انتظار ،
 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،
 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .
 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...
 من اينجا تنها ماندم ،
 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،
 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .
 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !
 مرا ...... ببـــــــر .  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

 

رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند
رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر .
رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي.
رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري.
رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي.
رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد.
رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني.
رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.
رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي.
رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني.
رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي.
رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي
رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد
رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني.
رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد.
رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي.
رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست.
رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست.
رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست
رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي
رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست.
رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست.
رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست.
رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي!
رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني.
رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت.
رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده.
رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني.
رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود.
رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
چهل اصل شادي بخش 1ـ شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي. 2ـ انتظار نداشته باش هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي‌افتد مطابق ميل و خواسته‌ات باشد. 3ـ هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير. 4ـ از سختي‌ها و مشكلات زندگي استقبال كن و با غلبه بر آن‌ها به خود پاداش بده. 5ـ اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه‌ات را خراب كند. 6ـ با بحث‌هاي بي‌نتيجه انرژي خود را هدر نده. 7ـ انتظار نداشته باش با منفي نگري جسمي سالم داشته باشي. 8ـ از هيچ كس و هيچ چيز توقع نداشته باش. 9ـ تا با خود مهربان نباشي، نمي‌تواني مهر بورزي. 10ـ قبل از مطمئن شدن، در مورد هيچ چيز قضاوت نكن.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

 يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.

شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.

برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .

ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.

بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.

سرکش ترین کلمه" هوس" است...با آن بازی نکن.

خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از آن حذر کن.

ناپایدارترین کلمه "خشم" است...آن را فرو ببر.

بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.

سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.

تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.

محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.

سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.

شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.

لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.

ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.

سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.

اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.

دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.

زیباترین کلمه "راستی"است... با آن روراست باش.

زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.

ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.

آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.

سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.

تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.

صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.

بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.

ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"است... راز زیبائی در آن نهفته است.

تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.

رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.

تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.

محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.

....و وهدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

یکی بود یکی نبود , زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کی نبود...‏
روزی روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند
خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش می زيستند .تا اينكه يك روز دانائی به ‏همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق می شويد.
تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبارهای خانه های خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ‏ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگی به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد.
آنها همگی سوار شدند و ديگر جائی برای عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسی جوابش را نداد. در همان نزديكی قايق ثروتمندی را ديد و گفت:ثروتمندی عزيز به من كمك كن.
ثروتمندی گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميكنی.
عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگينم كه يارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذرانی وبيكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميری يادت هست هميشه مرا تحقير می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از ‏مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمی توانست نا اميد باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائی از دور به گوشش رسيد كه فرياد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائی يافت
آفتاب در آسمان پديدارمی شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون می آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمی ‏توانست برای نجات تو بيايد
تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتی؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئی هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهی تمام احساسها هستی.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا ‏نجات داد؟؟
دانائی گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 

همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ؟ آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری . اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.

۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .
۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر ارادهات رو جزم کنی که ادامه بدی .
۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسيدنه .
اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواضب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه ,
4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .
می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن. پس بگو يا علی و تاس رو بنداز.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 

 كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .  

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو

گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌

درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

سلام

 سلام ای قهوه ای .. یک لحظه چون دریای طوفانی

 و یکدم نقره ای چونه چشمه وقت پولک افشانی

 چو حال نوبهاری .. خشمگین و مهربان با هم

 سلام ای روز  گاهی آفتابی  !!  گاه بارانی

چنان چون گله آشفته  تا سامانم آموزی

 فراهم کن مرا با جذبه آواز چوپــــــــآنی 

نشانی هات را از قصه های مادری دارم

 ترنجبین سینه خورشید  چشم ماه پیشانی

سلام ای آن که با شیر اندورن با جان شوی بیرون

 سلام ای عشق  !!  ای اکسیر آغازی و پایانی

 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
گر قرار باشد كسي تو را دوست داشته باشد ، هم اكنون نيز دوستت دارد و براي جلب عشق او ، لازم نيست كار خاصي انجام دهي .

اگر مردم به تو بگويند كه دوستت ندارم چون تو كاري برايشان انجام نمي دهي ، مثلا" از آنها اطلاعت نمي كني انتظاراتشان را برآورده نمي كني ، مطمئن باش كه حتي اگر از فرمانهايشان نيز اطاعت كني و انتظاراتشان را برآوري باز هم تو را دوست نخواهند داشت ، و اين حقيقتي تلخ است . چنين عشقي ، مشروط است .

افرادي كه عشق ورزيدنشان مشروط است ،‌ قصد كنترل تو را دارند . لحظه اي كه بدون قيد و شرط به تو مهر بورزند لحظه است كه تو آزاد هستي . اين چيزي نيست كه خواهانش باشند .

بنابراين هر گاه براي جلب عشق كسي ، به او مهر بورزي به زودي كشف مي كني كه يا آن عشق ارزشش را ندارد ، يا براي آنكه دوستت بدارند ، بايد پيش از آن جوابگوي شرايط جديدي بشوي .

هنگامي كه مي خواهي دوست داشته شوي ، از تصديق عشقي كه هم اكنون وجود دارد ، فروگذراي مي كني .

                                                                                                              

به رايگان عشق مي ورزم و انتظاري از طرف مقابل ندارم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانیم تنها زندگی کنیم. به حمایت تمام هستی نیازمندیم، هر آن دم است و بازدم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است. تا می‌توانیم از اسم‌ها حذر کنیم، اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانیم، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً "زندگی کردن" است و نه "زندگی". عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است .
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
اقرار به گناه نكرداز كرده پشيمان نشدخود را ملامت نكرد تصميم به توبه نگرفتاز رحمت خدا نا اميد شد
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
کاش می شد

کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم

قاب می کردمش از برگ درخت

می آویختمش بر دیوار در اتاقم که پر از سایه توست

مثل عکس تو که عمریست نفسهای تپش وار مرا می شنود

می نشیند همه شب ساکت و مات

روبروی من و با خنده تلخ

و نگاهش که در آن میل شکستن جاریست

سایه خسته و لرزان مرا می بیند

و در اوج لحظات

لحظاتی که پر از جذبه تنهایی ماست

خواب را مثل گل از چشم پر از شبنم من می چیند

کاش می شد گل چشمان تو را می چیدم

این دو جادوی سیاه

این شقایقی را که شکوفایش از سرخی خون من است

اشک می ریختم و می دیدم من تو را در افقی تازه و دور

مثل رویای شبانگاهیم آمیخته با رنگ نگاهی مغرور

من تو را دایره روشن نور از مه آلود ترین نقطه شب می دیدم

و نمی دانستم که تو با ضجه هر رهگذری می خوانی

من به خود گفتم که تو با من

تنها نوازشگر احساس غم آلوده من می مانی ولی افسوس تو آن نیستی

آن کوچک پاک که من از پاکی اندیشه خود پروردم و بزرگش کردم

پیچکی بودی و با لغزش اندام ظریفت یک شب

نرم در دامن روییدی

شدم آن نیلوفر که تو با دست نوازش به تنم پیچیدی

ولی افسوس که به جون چشم گشودم

دیدم که در این باغچه تنگ آلود و در این دام فریب تو

همان خوب غیب مثل خورشید عطشناک کویر

از دل هر سنگ سینه تافته ای

و به هر هرزه گیاهی که تو را خواسته با دست هوس

رشته ای با فته ای

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

شخصیت شما

شخصيت انسانهارا مي تـوان بـا معيارهـاي گـونـاگوني به
دسته هاي مختلف تـقسيم بندي كرد. در اينـجا شخصيت
انسانها نخست بـا نحوه ارتباطشان با ديگران به دو دسته
درونگرا و برونگرا تـقسيم بندي شده است. مـتوجه باشيد
كـه هـر دوي ايـن دو نوع شخصيت كاملا طبيـعـي و نـرمـال
مي بـاشـد. برونگرايان به سوي جهان عيني متمايل بوده
و درونـگرايان به سوي جهان ذهني و غير عيني. شــما با
آگـاهـي يـافـتـن از خـصـوصيات شخصيتي هر دو گروه قادر
خواهيد بود با شناساييشان رابطه بهـتـري بـا آنـهــا برقرار
سازيد:

ويژگيهاي شخصيتي برونگرا

1- علاقه مند به وقايع پيرامون خود.
2- رو راست و معمولا پر حرف.
3- عقيده خود را با عقايد ديگران مقايسه ميكند.
4- اهل عمل و پيشقدمي در كارها.
5- بسهولت دوستان جديدي يافته و يا با يك گروه خود را وفق ميدهد.
6- افكار خود را بيان ميكند.
7- علاقه مند به افراد جديد.
8- بزرگترين وحشت وي آن است كه نكند پس از يك فاجعه هولناك آخرين بازمانده بشـر روي زمين باشد (ترس از قطع ارتباط با دنياي خارج و مردم.) تنهايي براي وي بسيار آزار دهنده ميباشد.
9- از تعامل و ارتباط برقرار كردن با ديگران انرژي ميگيرند.
10- خوش مشرب بوده اما زياد احساساتي نيستند.
11- ريسك پذيرند، سريع تصميم مي گـيـرند، اجتماعي هستند، درك آنها آسان است، شخصيت آنها در خلوت و حضور ديگران يكسان است، معاشرتي هستند.
12- پس از آنكه حرف خود را زدند به گفته خود مي انديشند. علاقه مند به كار گروهي. نقل هر مجلس مي بـاشنـد. موسيقي با صداي بلند و فعاليتهاي هيجان انگيز را بيشتر دوست دارند.
13- رنگهاي روشن را بيشتر دوست دارند. بيشتر از اعمال ديگران خشمگين ميگردند تا خودشان. اطلاعات شخصي خود را بسادگي با ديگران قسمت مي كـنند. رويكرد سريع الوصول را بيشتر ترجيح مي دهـنـد. تنها از روي تجارب زندگي خود درس مي گيرند و نه عبرت گرفتن از ديگران.

14- 57 الي 60 درصد از جمعيت را تشكيل ميدهند.

الــبته خصوصيات فوق هيچ ارتباطي با اعتماد بنفس داشتن فرد برونگرا ندارد يك برونگرا ممكن است اعتماد بنفس پاييني داشته باشد.

ويژگيهاي شخصيتي درونگرا

1- علاقه مند به احساسات و افكار خودشان. نياز به داشتن قلمرو شخصي. كـم حرف، ساكت و متفكر.
2- دوستان زيادي ندارد. در ارتباط برقرار كردن با افراد جديد مشـكل دارد. عـلاقـه مـند به سكوت و تمركز. از ديد و بازديد هاي غير منتظره و ناگهاني بيزار است.
3- كارايي وي در تنهايي بيشتر است. بـزرگترين وحشت وي آن اسـت كـه در يـك جــمع شلوغ قرار گيريد. ترس از آنكه فرديت خود را از دست بدهد. از فـعالـيتهاي انفرادي انرژي ميگيرد.
4- در بيـن انـبـوه مـردم بودن آنها را خسته مي كنـد. بـيشتـر از دسـت كـرده خـودشـان خشمگين ميگردند تا ديگران. معمولا كمرو هستند. دركشان مشكل است. اهـل ايــده و عقايد نو.
5- شـخصيتي مـتمايز در خلوت خود و در حضور ديگران دارند. مشـتـاق و احسـاسـاتـي مي باشند. معمولا احساساتشان را بيان نميكنند. در جـمع نا آشنا ساكت اما در جمع دوستان خود راحت مي بـاشنـد. تـمركزشان قوي است. براي تصميم گيري به زمان نياز دارند. پيش از حرف زدن مي انديشند.
6- از در ميان گذاشتن اطلاعات شخصي خود با ديگران ممانعت ميكند. مايل به رويكــرد آهسته اما دقيق مي بـاشد. بـا مشـاهـده درس مي آموزد (عـبــرت از ديگران) و پس از آموختن روش زندگي، زندگي خود را آغاز ميكند.
7- 25 الي 40 درصد از جمعيت را تشكيل ميدهند.

اين خصوصيات هيچ ارتباطي با كمرويي درونگرايان ندارد ممــكن است آنها خيلي هم با اعتماد بنفس باشند. %65 نوابغ را درونگرايان تشكيل ميدهند. 

را از لـحاظ آنكه چگونه اطلاعات كسب ميــكنند به دو گروه حسگر و الهام گر ميتوان تقسيم كرد:

حس گرها
تــمركز بر دنـيـاي فـيــزيكي، با حواس پنجگانه خود زندگي مي كنـنـد، شـواهــد عيني و محسوس را مي بينند، علاقـــمند به آن چه كه هست، واقع بين، عملگرا، درك جزئيات، تنها بديهيات و مشهودات را ميبيند، در زمان حال زندگي ميكند، نياز به دانستن حقايق و شواهـد دارد، سـاده و مــحافظـه كار و سنتگرا، لذات فيزيكي را بيشتر دوست دارد، بـا اعتماد بنفس، جاي جنگل درختان را مي بيند، معمولا بانكدار، پليس، ورزشكار، جراح و خلبانان جزو اين گروه ميباشند. علاقه مند به درك جزئيات.

الهام گرها
تمركز بر جهان معنوي و ذهني، از حس ششم، نداي درون و حدس و گـمـان اسـتـفـاده ميكنند، انتزاعي، علاقــمند به آنچه كه مي تواند وجود داشته باشد، آرمانگرا، خيالباف، علاقه مند به درك مفاهيم و كليات، ماوراء امور را مي نـگرد، از قياس، استعاره و تشبيه استفاده مي كند، بيشتر در گذشته و آينده سير مي كـند، تئوريسين و متفكر، اصـيل و پيچيده، علاقمند بـه چيزهاي جديد و غير متعارف،شكاك. هنرمندان، دانشمند، شاعران و فيلسوفان جزو اين گروه ميباشند. جاي درختان جنگل را ميبيند.

اكـنـون مـي تـوان افـراد را از لــحـاظ شـيوه تصـميـم گـيـريشان بـه دو گروه انـديشـه ورز و احساسي تقسيم بندي كرد:

انديشه ورزان
به واقعيت ارزش مي نهد، در تصميم گيري از منطق استفاده ميـكند، علاقمند به اهداف و ايده ها، متوجه استدلال غلط ديگران مي شود، پيروي از ذهن عقلگرا، صـادق در بيان افكارشان، نسبت به ديگران سختگير، رفتارشان با ديگران عدالت آميز است، معمولا به آنها برچسب سنگدل و بي احساس ميزنند، حرفهاي ديگران را بدل نمي گيرند، عينـي، منتقد، جو رسمي و مبتني بر منطق را ترجيح ميدهنـد، بــي احساس، ارزيابي ديگران برمبناي قوه دركشان ميباشد، مهندسان، دانشمندان و مديران جزو اين گروه ميباشند.

احساسي ها
ارزش نهادن به هارموني، در تصـمـيم گـيري خـود از احسـاسـات فـردي خـود اسـتـفـاده ميكنند، هنگامي كه ديگران احتياج به كمك و پشتيباني دارند متوجه آن مي گـردنــد، با قلب رئوف و احساساتي خود زندگي ميكنند، معـمولا حقيقت را پنهان ميكند تا شخص مقابل خود را آزرده خاطر نكنند، مهربان با ديگران، رحيم و بـخشـنــده نسبت به ديگران، به آنها برچسب احساساتي و ضعيف و سست ميزنند، حرفهاي ديگران را بدل ميگيرنـد، ذهني، همدل و دلسوز، جو دوستانه و گرم را ترجيح مي دهـنـد، نـازك نارنجي، ارزيابي ديـگران بر مبناي اخلاقيات، علاقمند به ديگران و احساساتشان. پـرستـاران، مـعـلـمـان، هنرمندان و كشيشها در اين گروه قرار دارند.

حال مـي توان افراد را از لحاظ آنكه زندگي خود را چگونه ميگذرانند و نحوه نگرش آنها به زندگي به دو گروه انتخابگر وسبكباران تقسيم بندي كرد:

انتخابگران
مصمم، سريع تصميم ميگيرند، زندگي را استوار و قابل كنترل مي كـنـنـد، پروژه ها را به سادگي به اتمام مي رسـانـد، سـازمـان يـافـته و منظم، جدي، قابل پيشبيني، از زمان بنديها و جداول زماني بعنوان راهنما سود مي برد، از امور غير مترقبـه بــيزار مي باشد، سخت كوش، تـمايـل دارد كـارها را هر چه زودتر بـه پـايـان بـرسـانـد، وظيـفـه شـنــاس و مسئوليت پذير است، ميتواند خيلي كوته فكر نيز باشد.

سبكباران
پيش از تصميم گيري ابتدا به شرايط خو گرفته و اطلاعات گرداوري مي كـنـد، زنـدگــي را انعطاف پذير و بدون تنش سپري مي كند، ترجيح ميدهد پــروژه را آغاز كند اما معمولا آن را به اتمام نمي رساند، در هم ريخته و بي نظم، بي خيال، هر كـاري پيـش بيايد انجام ميدهد، با فراغت خاطر كامل كارها را به انجام ميرساند، از اتـفاقات غافلگير كننده و غير منتظره لذت ميبرد، دمدمي مزاج است، پشت گوش انداز، بيش از حد روشنفكر اسـت، بي مسئوليت و وظيفه نشناس، غير قابل پيش بيني، از قـوانـيـن بـيزار و خواهان آزادي است.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
پشت ديوار جدايي به تو عادت كرده بودم

 من غريبانه ترين نغمه اندوهم را بي تو در پيله غربت زدگي مي خواندم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
سر گرم آغوشت شدم
چه زود فراموشت شدم
تقصیر تو نبود خودم
باری روی دوشت شدم
کاشکی دلت بهم میگفت
نقشه ی قلبمو داره
هر کی زد و رفت و شکست
یه روز یه جا کم میاره

موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشقه
انتقام از تو گرفتن کار من نیست ، کار عشقه
موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشقه
انتقام از تو گرفتن کار من نیست ، کار عشقه ، کار عشقه.....
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 

 

اگر نمی توانی اقیانوس باشی ,دریا باش,اگر نه رودخانه باش و اگر نمی توانی رودخانه باشی نهری کوچک باش,اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری ,زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه کن چون وقتی حرکت می کنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی میدهی,شبزه های کنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم را نوازش می دهند و ماوای پروانه های لطیف و زیبا هستند,این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر کوچک اما جاری است,پس تو هم با الهام ازاین رود کوچک جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست,موفق باش و جاری

 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/02/02ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

سازنده ترين كلمه صبر است... براي داشتنش دعا كن. روشن ترين كلمه اميد است... به آن اميدوار باش. ضعيف ترين كلمه حسرت است ... آن را نخور. تواناترين كلمه دانش است .... آن را فراگير محكم ترين كلمه پشتکار است ... آن را داشته باش. سمي ترين كلمه شانس است ... به اميد ان نباش. لطيف ترين كلمه لبخند است ... آن را حفظ كن. ضروري ترين كلمه تفاهم است ... آن را ايجاد كن. سالم‌ترين كلمه سلامتي است ... به آن اهميت بده. اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
سلام می خوام دوستم بشی زودتر جواب بده
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

هر كس به طريقي دل ما مي شكند

بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست

از دوست بپرسيد چرا مي شكند؟

از دوست بپرسيد كه آخر جانم

داني كه دلم بي تو چرا مي شكند؟

با دوست بگوئيد كه هر شب سازد

هر روز بيا دش همه را مي شكند

گر گوشه ي چشمي به گدايش سازد

اين قامت رعنا به تمنا شكند

شلاق زنان به تاب گيسويش دل

اندر طلب باد صبا مي شكند

اين لعل لبش گر به لبم باز آيد

شكر به كجا؟ خمر طلا مي شكند

گر آينه اي عكس رخ يار دهد

اين عشق بدان آينه را مي شكند

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/16ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
خیلی سخته که وقتی دل سنگی بهت بگه دلت مثل آهن می مونه
خیلی سخته که وقتی همیشه با پاکی به کسی فکر می کنی بهت شک کنه
خیلی سخته وقتی بهت بگن بی عاطفه ای در حالی که قلبت سرشار از احساسه
خیلی سخته خیلی به خدا سخته
خیلی سخته وقتی کسی حرفاتو باور نکنه کسی حاظر نباشه به خاطر تو کوتاه بیاد اگه هم تو کوتاه بیای بهت بگه تو داری تحملم می کنی...
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری

آينده متعلق به کساني است که زيبايي روياهاي خويش را باور دارند

من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد
من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم
من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد

دل احمق در دهانش است و دهن دانا در دلش

دو چیز است که یک مرد واقعی دوست دارد خطر و بازی-او زن را دوست دارد چونکه خطر ناکترین بازیچه است

نقادان راهزنان گردن زنی هستند که در راه شهرت دیده می شوند

سلطنت کردن در جهنم بهتر از خدمت در بهشت است

خوشبختي يگانه چيزي است که مي توان بي آنکه خود داشت به ديگران هديه کرد

بدتر از بد هم وجود دارد و آن انتظار بد است
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

دوستت دارم یعنی

 ( د )  : داشتن تو ؛ حتی برای لحظه ای به تمام عمر بی کسيم می ارزه .

 ( و )  : وابسته تپش های قلب عاشقت ام .

( س ) : سرسپرده برق نگاتم  اون لحظه ايی که منو توی آغوشت گرمت ميگيری .

( ت ) : تک ستاره شبهای بی فانوسمی .

( ت ) : تپش های قلبم به عشقت گره خورده .

 ( د)  : دوری از تو رو باور ندارم حتی واسه يه ساعت حتی توی رويا .

 ( ا ) : آروم دل بيقرار و عاشقم توی دريای عشقت موج ميزنه .

( ر ) : راز مرگ دلتنگيام روزيه که دستای گرمت دستای سرد و خستمو بگيره .

( م )  : ...... تا ابد توی آتيش عشقت ميسوزم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/07ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
نيامدنت

                 نيمه رفته انتظار

رفتنت

                    نيمه نيامده ديدار

نيامده كه مي روي

                        نيمه نيمه تمامي ام

                                          تمام مي شود

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/07ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
از زير بارش يك ريز تو

                     كه از ابر خاطره ها مي باري

                      فقط مي توان به يك چتر پناه برد

                                               يك چتر كه تويي

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/07ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
از شنيدن واژه ها گريه ات مي گيرد؟

                                                 نه؟

              اما گريه خود واژه ايست با گونه هاي خشك

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/07ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ده بشمرم
نهایت هر چیزی همین ده تا بود... از بابا که بستنی میخواستم ده تا میخواستم ، مامانم رو ده تا دوست داشتم ؛ خلاصه ته دنیا همین ده تا بود و این ده تا خیلی قشنگ بود.
ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره ، نهایت دوست داشتن چندتاست ؟ انگار حریص تر شدم ، دیگه ده تا بستنی هم کفافمو نمیده.
اما حالا میخوام بگم دوست دارم...  میدونی چقدر ؟؟
به اندازه همون ده تای بچگی...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/06ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني ! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين ! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد گفت : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي ! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد از شاگرد پرسيد چه شد ؟
شاگرد در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " يعني همين !! "
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/06ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

ساده به تو دل بستم..

ساده با تو ماندم..

ساده از تو گذشتم..

و به همين سادگی تو شدی بزرگترين اشتباهِ من....!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/06ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
و چه راحت خرد می کنند غرورت را..

و چه بی وجدانند که می شکنند دلت را..

و چه کورند که نديد می گيرند وجودت را..

و گويا خوشحال می شوند،وقتی می بينند اشک در چشمانت حلقه زده..

و انگار سر گرميِ ديگری ندارند جز اين که بغضی را در گلويِت جا کنند..

و چه محترمانه به تو می گويند:«اضافی....!!»

و چه قشنگ برای تو و شخصيتت دهن کجی می کنند...

و چه تفريحی می کنند وقتی تو و احساساتت را به مسخره می گيرند..

و چه بی عاطفه شدند مردم اين روزها..

و چه نازک دل شدم من اين روزها...

و چه روزهايِ زشتی را  گذراندم و می گذرانم و خواهم گذراند من با اين 

نامردمان........با اين نامردمان...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/06ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
آن ها چه احمقانه عاشق می شوند..

و چه ابلهانه عاشق ميمانند..

و چه بچگانه عاشقِ دل شکسته می شوند.........................!!

و چه مسخره است وقتی می گويند:«..و اين است خاصيتِ عشق....!!..»

و آن گاه ست که در پس اين اوصاف،من به اين باور می رسم که واژه ای به نام عشق

برايِ من تعريف نشده است.....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/06ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
چون ابر به نوروز رخ لاله بشت      برخیز به جام باده کن عزم درست

           کاین سبزه که امروز تماشاگه تست       فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

بگذار  در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت  دیداره تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن  یه روز برات امیدم

بگذار به دلخواه تو  دشوار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم اتشی بر خود

تا به اشک افتم و ناچار بمیرم

میمیرم از این درد که  جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر یار بمیرم

تا بوده ام ای  دوست وفاداره تو هستم

بگذار من این گونه وفادار بمیرم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

اگر کسی رو دوست داری

شکسپیر:                       

                      او را ازاد بگذار..........

                      اگر برگشت  پس مال توست

                      اما اگر برنگشت در اینجا کمی سم هست

                      می توانی به خاطر او خود کشی کنی

خوش بین: 

                     او را ازاد بگذار...........

                     نگران نباشید او بر خواهد گشت.

بد بین:

                     او را ازاد بگذارید..........

                    اگر بر گشت از او بپرسید چرا؟؟؟

کم تحمل:

                    او را آزاد بگذارید...........

                    اگر پس از مدت کوتاهی برنگشت

                    او را فراموش کنید.

صبور:

                   او را آزاد بگذارید..........

                   اگر برنگشت به انتظار او ادامه دهید.

                  بالاخره برخواهد گشت.

سر به هوا:

                  او را ازاد بگذارید...........

                  اگر برگشت و شما هنوز او را دوست داشتید او را دوباره آزاد بگذارید  حالا از اول!

فروشنده:

                  او را آزاد بگذارید..........

                  اگر برگردد معامله خوبی است اما اگر برنگردد خوب که چی !«بعدی و بعدی»

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
پیر مردی با نوه اش که دختر کوچولوی با نمکی بود به پارک رفت. در آنجا دخترک از او پرسید:« بابا بزرگ خدا تو را ساخته.» پدر بزرگ جواب داد :«آره دخترکم» دخترک چند دقیقه بعد گفت:« من رو هم خدا ساخته؟» دوباره پدر بزرگ گفت:« آره کوچولوی دوست داشتنی!» بعد از چند دقیقه که دختر کوچولو به پدر بزرگش خیره مانده بود گفت:« می دانی بابابزرگ خدا این روزها کارش را بهتر انجام می دهد.»
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
همیشه تو یه ارتفاعی از جو دیگه ابری وجود نداره. اگه یه وقتی اسمون دلت  ابری بود بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
جیرجیرک به خرس گفت: دوست دارم. خرس گفت: الان وقت خواب زمستانی من است. بعد از این مورد صحبت می کنیم . خرس رفت و خوابید در حالی که نمی دانست عمر جیرجیرک فقط ۳ روز است.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

عشق یعنی فوتبال.... اگه به نفر وارد عشق دو نفر بشه آفساید میشه. اگه یه نفر به دیگری توهین کنه خطا میشه وکارت زرد میگیره! اگه یه نفر به دیگری خیانت کنه کارت قرمز می گیره و باید از بازی بره بیرون!!! دو نیمه هم داره: یه نیمه پسر و یه نیمه دختر....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
لذتی که در فراق هست در وصال نیست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
اگه اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
کسی رو برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا برای وارد شدن به قلبش مجبور نشی خودتو کوچیک کنی. 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
خدا دو تا چشم داد دو تا گوش دوتا دست دوتا پا ولی یه دونه قلب ... می دونی چرا؟  واسه این که بگرده اون یکیشو پیدا کنه.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
مراقب افکارت باش زيرا آنها به گفتار تبديل مي شود.
مراقب گفتارت باش زيرا آنها به رفتار تبديل مي شود.
مراقب رفتارت باش زيرا آنها به کردار تبديل مي شود.
مراقب کردارت باش زيرا آنها به عادات تبديل مي شود.
مراقب عاداتت باش زيرا آنها به شخصيت تبديل مي شود.
مراقب شخصيتت باش زيرا آنها به سرنوشت تبديل مي شود
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

با اینکه ندیدمت دلم هر روز برایت تنگ می شود.

بدیش این است که می دانم تو هستی . کاش نبودی!

مثل هزاران چیز دیگر که توی این دنیا نیست

ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند.

نمی دانم  شاید بشود اسمش را گذاشت دلخوشی.

دلخوشی من هم این است که می دانم که هستی.........

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

ای آشنای من !

بر خیز و با بهار سفر کرده باز گرد.

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

بر خیز و باز گرد!!

تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخه لبان تو مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی !!

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا

آشتی دهی!!

برخیز و باز گرد!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

زندگي يعني چكيدن همچو شمع ازگرمي عشق

زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق

زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق

رفتن وآخر رسيدن بر در آبادي عشق

ميتوان هر لحظه هر جا عاشقو دلداده بودن

پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

ميشود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد

يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد

ميتوان در گريه ابر با خيال غنچه خوش بود

زايش آينده رادر هر خزاني ديد وآسود

ميتوان هر لحظه هر جا عاشقو دل داده بودن

پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا