تبليغاتX
انتظار وانتظار
 
انتظار وانتظار
 
 
به نام او که آرام بخش دلهاست
 
                                                   

عيدتون مبارك

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
بلبل که کند زمزمه عشق به گلشن

                           شور تو به سر دارد و آه و فغانست

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
اگر از دولت وصل تو مرا نیست نصیب      

                                              گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
آنچه را از اول عمرت بنا کرده ای در آخر عمرت جبران کن تا هنگام بازگشت خوشبخت شوی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
توپ دلت را به هر کسی پاس نده
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
غم   دست انداز جاده زندگی است

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
غم   دست انداز جاده زندگی است

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
توکل   بهترین تکیه گاه است

    گدایی عشق   سلطنت است 

        و خردمندی به نگهدای تجربه هاست

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
نیمه اول عمر انسان در آرزوی رسیدن به نیمه دوم می گذرد و نیمه دوم در حسرت گذشتن نیمه اول!
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
حسادت  زندان روح است.
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
عشق اتوبانی است که تا ابدیت ادامه دارد.
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
بی رنگی زیباترین رنگهاست
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
نخستین مرحله حماقت آن است که انسان خود را دانا بداند.
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
زندگی یعنی جستجوی دایم
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
پشیمانی مجازاتی است که در اثر ارتکاب گناه به ما روی می آورد  و توبه کفاره آن.
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
چون ابر به نوروز رخ لاله بشت      برخیز به جام باده کن عزم درست

           کاین سبزه که امروز تماشاگه تست       فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

بگذار  در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت  دیداره تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن  یه روز برات امیدم

بگذار به دلخواه تو  دشوار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم اتشی بر خود

تا به اشک افتم و ناچار بمیرم

میمیرم از این درد که  جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر یار بمیرم

تا بوده ام ای  دوست وفاداره تو هستم

بگذار من این گونه وفادار بمیرم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

اگر کسی رو دوست داری

شکسپیر:                       

                      او را ازاد بگذار..........

                      اگر برگشت  پس مال توست

                      اما اگر برنگشت در اینجا کمی سم هست

                      می توانی به خاطر او خود کشی کنی

خوش بین: 

                     او را ازاد بگذار...........

                     نگران نباشید او بر خواهد گشت.

بد بین:

                     او را ازاد بگذارید..........

                    اگر بر گشت از او بپرسید چرا؟؟؟

کم تحمل:

                    او را آزاد بگذارید...........

                    اگر پس از مدت کوتاهی برنگشت

                    او را فراموش کنید.

صبور:

                   او را آزاد بگذارید..........

                   اگر برنگشت به انتظار او ادامه دهید.

                  بالاخره برخواهد گشت.

سر به هوا:

                  او را ازاد بگذارید...........

                  اگر برگشت و شما هنوز او را دوست داشتید او را دوباره آزاد بگذارید  حالا از اول!

فروشنده:

                  او را آزاد بگذارید..........

                  اگر برگردد معامله خوبی است اما اگر برنگردد خوب که چی !«بعدی و بعدی»

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
پیر مردی با نوه اش که دختر کوچولوی با نمکی بود به پارک رفت. در آنجا دخترک از او پرسید:« بابا بزرگ خدا تو را ساخته.» پدر بزرگ جواب داد :«آره دخترکم» دخترک چند دقیقه بعد گفت:« من رو هم خدا ساخته؟» دوباره پدر بزرگ گفت:« آره کوچولوی دوست داشتنی!» بعد از چند دقیقه که دختر کوچولو به پدر بزرگش خیره مانده بود گفت:« می دانی بابابزرگ خدا این روزها کارش را بهتر انجام می دهد.»
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
همیشه تو یه ارتفاعی از جو دیگه ابری وجود نداره. اگه یه وقتی اسمون دلت  ابری بود بدون به اندازه کافی اوج نگرفتی.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
جیرجیرک به خرس گفت: دوست دارم. خرس گفت: الان وقت خواب زمستانی من است. بعد از این مورد صحبت می کنیم . خرس رفت و خوابید در حالی که نمی دانست عمر جیرجیرک فقط ۳ روز است.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

عشق یعنی فوتبال.... اگه به نفر وارد عشق دو نفر بشه آفساید میشه. اگه یه نفر به دیگری توهین کنه خطا میشه وکارت زرد میگیره! اگه یه نفر به دیگری خیانت کنه کارت قرمز می گیره و باید از بازی بره بیرون!!! دو نیمه هم داره: یه نیمه پسر و یه نیمه دختر....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
لذتی که در فراق هست در وصال نیست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
اگه اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
کسی رو برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا برای وارد شدن به قلبش مجبور نشی خودتو کوچیک کنی. 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
خدا دو تا چشم داد دو تا گوش دوتا دست دوتا پا ولی یه دونه قلب ... می دونی چرا؟  واسه این که بگرده اون یکیشو پیدا کنه.
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/25ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
مراقب افکارت باش زيرا آنها به گفتار تبديل مي شود.
مراقب گفتارت باش زيرا آنها به رفتار تبديل مي شود.
مراقب رفتارت باش زيرا آنها به کردار تبديل مي شود.
مراقب کردارت باش زيرا آنها به عادات تبديل مي شود.
مراقب عاداتت باش زيرا آنها به شخصيت تبديل مي شود.
مراقب شخصيتت باش زيرا آنها به سرنوشت تبديل مي شود
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

با اینکه ندیدمت دلم هر روز برایت تنگ می شود.

بدیش این است که می دانم تو هستی . کاش نبودی!

مثل هزاران چیز دیگر که توی این دنیا نیست

ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند.

نمی دانم  شاید بشود اسمش را گذاشت دلخوشی.

دلخوشی من هم این است که می دانم که هستی.........

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

ای آشنای من !

بر خیز و با بهار سفر کرده باز گرد.

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

بر خیز و باز گرد!!

تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخه لبان تو مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی !!

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا

آشتی دهی!!

برخیز و باز گرد!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

زندگي يعني چكيدن همچو شمع ازگرمي عشق

زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق

زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق

رفتن وآخر رسيدن بر در آبادي عشق

ميتوان هر لحظه هر جا عاشقو دلداده بودن

پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

ميشود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد

يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد

ميتوان در گريه ابر با خيال غنچه خوش بود

زايش آينده رادر هر خزاني ديد وآسود

ميتوان هر لحظه هر جا عاشقو دل داده بودن

پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
داني که چرا ز ميوها سيب نکوست:
نيمي رخ عاشقست،
نيمي رخ دوست.
اين زرد و سرخي که در او مي بيني:
زرديش رخ عاشقست،
سرخيش رخ دوست.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
نيک بخت ترين مردم کسی است که کردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستی.     "ابن سينا"

برای اينکه تغيير ارزش واقعی داشته باشد,بايد پايدار و ماندگار باشد.     "آنتونی رابينز"

تسکين دهنده آرزوی طلايی دو چيز است:صبر و اميد     "الکساندر دوما"

دانشی بياموز که درونت را بيارايد و برونت را به کار آيد.     "برقعی"

هنر عواطف و احساسات بشری را جمع می کند.     "والتر"

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

آيا مي دانيد كه مي توانيد از روي ميوه هاي انتخاب شده شخصيت آدمها را بشناسيدو بر اساس ميوه هاي مورد نظر بگوييد كه شرايط روحي ورواني اشخاص مختلف چگونه است؟ پس ميوه دلخواه خود را ازميوه ها ي زيرانتخاب كنيدو به رازهاي شخصيتي خود و دوستانتان پي ببريد.

  (پرتقال-سيب-آناناس-موز-نارگيل-گيلاس-انگورسياه-هلو-گلابي)

پرتقال:اگرپرتقال ميوه محبوب شماست شما آدمي پر قدرت و بسيار صبوريد و دوست داريد كارها را به آرامي و با متانت اما درعين حال با درايت كامل و جسارت به انجام برسانيد. سختكوش و پر تلاش و كمي خجالتي هستيد اما در دوستي مي توان بشما اعتماد كرد. شما دوستان خود را با دقت انتخاب كرده وبا تمام وجود به انها عشق مي ورزيد واز درگيري وتنش به هرقيمت پرهيز ميكنيد.

سيب:چنانچه سيب ميوه محبوب شماست فردي اسرافكاروبسيار رك گوهستيد. اگر چه ممكن است شخصاٌ بهترين سازمان دهنده ومدير نباشيد اما مي توانيد رهبر يك تيم كوچك باشيد كه با تلاش تيم را به موفقيتهاي بزرگ ميرسانيد. دربيشتر موقعيتها ميتوانيد بسرعت و بدرستي تصميم بگيريد. شما از سفرهاي كوتاه و غيرمنتظره لذت ميبريد. زماني كه با شريك زندگي خود بسر مي بريد جذاب و خونگرم بنظر مي آييد وبشدت عاشق زندگي بمفهوم واقعي آن هستيد.

آناناس:بسيار سريع تصميم ميگيريد وسريعترازآن عمل مي كنيد. در تغيير شغل و خطر كردن درزمينه اجتماعي شجاع و بي باك هستيد. شما داراي يك توانايي استثنايي در مديريت مي باشيد ونمي گذاريد كار روي دستتان بماند.دوست داريد مورد اعتماد ديگران باشيد معمولا خيلي سريع با ديگران ارتباط دوستانه برقرار نمي كنيد ولي به محض انجام اينكاردوستتان را براي هميشه براي خود نگه مي داريد. بندرت بدنبال زندگي رمانتيك مي رويد وشريك شما غالبا بواسطه اين صفات ممتاز تحت تاثيرتان قرار ميگيرد اما از توانايي شما در نشان دادن اين احساسات نااميد است.

موز:عاشقان موزا فردي دوست داشتني آرام گرم و طبيعتا با احساس هستيد. شما غالبا از نداشتن اعتماد بنفس وخجالتي بودن دررنج هستيد. ديگران از طبع آرام و شيرينتان سوء استفاده كرده وسعي مي كنند به اين وسيله براي خود موقعيتهاي جالبي را رقم بزنند. عاشق شريك زندگي خود درتمام زمينه ها هستيد واين عشق بخاطر زيبايي جسمي و روحي اوست! بخاطر روشي كه داريد روابط شما با او همواره دريك هماهنگي كامل است.

نارگيل:شما دوستداران اين ميوه سنگين و كمياب افرادي جدي با فكر وبا شعور هستيد. از روابط اجتماعي لذت مي بريد و بويژه روي همراهان و دوستان خود حساسيت خاصي داريد. ممكن است كمي خودخواه بنظر آييد اما لزوما چنين صفتي در شما برجسته نمي شود. شما فردي سريع الانتقال آگاه و گوش بزنگ هستيد كه در اين زمينه شغلي هميشه در بالاترين رده قرار داشته و به بهترين نحو كارها را انجام مي دهيد. شما نياز به شريكي عاقل داشته و عقل و احساس را باهم در اين مسئله دخالت نمي دهيد.

گيلاس:چنانچه گيلاس ميوه محبوب شماست زندگي هميشه به شيريني كه در نظر داريد خود را بشما نشان نمي دهد. فراز و فرود در زندگيتان زياد است بويژه در موقعيتهاي حرفه اي و كاري . شما هميشه ودرهرپروژه اي كمي پول بدست مي آوريد و نه بمقدارزياد. ذهني فعال وخلاق داشته و غالبا بدنبال چيزهاي نوهستيد. شما شريكي صميمي و وفادارهستيد اما اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده اي نيست. خانه تان براي شما بمنزله بهشت است و هيچ چيزي را بيشترازاين دوست نداريد كه درمنزل باشيد ودوستان وآشنايان و افراد خانواده شما را دوره كنند.

انگورسياه:بطوركلي آدمي مودب وخوشروهستيد اما گاهي اوقات سريع وبشدت عصباني مي شويد هرچند به همان سرعت نيزعصبانيت شما فروكش مي كند. اززيباييها به هرشكلي كه باشد لذت مي بريد. بسيارمحبوب ومورد علاقه ديگران هستيد واين محبوبيت بعلت طبيعت گرم شماست. شوروشوق و علاقه وافري به زندگي داريد وازهركاري كه مي كنيد لذت مي بريد اعم ازلباس پوشيدن خوردن وخوابيدن. شريك شما بايد درتمام شوروعلاقه شما سهيم باشد تا بتواند ازتمام چيزي كه به اوهديه مي دهيد لذت ببرد!

هلو:درست مثل هلو شما از عصاره زندگي لذت ميبريد. فردي رك گوبوده و روشي دوستانه داريد در بخشش و فراموش كردن نظير نداريد و براي دوستيها ارزش بسيار زيادي قائل هستيد. حس استقلال طلبي در شما بسيار قوي است و اين امر از شما فردي راستگو ساخته است.عاشقي ايده آل صبور صميمي و يكرنگ هستيد با اين حال به هيچ وجه دوست نداريد احساسات خود را در ملاء عام بروز دهيد.

گلابي:چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاري ميكنيد ميتوانيد آن را با موفقيت به انجام برسانيد. شما دوست داريد كه نتيجه تلاشهايتان را بسرعت ببينيد. از انگيزه هاي مفيد ذهني لذت برده و دنباله رو آن هستيد. كمي خجالتي به نظر ميرسيد و در بيان احساسات خود چندان راحت نيستيد. زماني كه بدنبال شريك زندگي هستيد به هوش سرشار ديد وسيع و دل دريايي اش اهميت ميدهد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

كاش مي شد عشق را تفسير كرد          

                               خواب چشمان تو را تعبير كرد

كاش مي شد همچو گلها ساده بود      

                                 سادگي را با تو عالم گير كرد

كاش مي شد در خراب آباددل        

                               خانه احساس را تعمير كرد

كاش مي شد در حريم سينه ها     

                              عشق را با وسعتش تكثير كرد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

بازدارنده ترين كلمه " ترس" است ، با آن مقابله كن.

با نشاط ترين كلمه " كار " است ، به آن بپرداز.

پوچ ترين كلمه " طمع" است ، آن را بكش.

سازنده ترين كلمه "صبر" است ، براي داشتنش دعا كن.

روشن ترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش.

ضعيف ترين كلمه " حسرت" است ، آن را نخور.

تواناترين كلمه " دانش " است ، آن را فراگير.

محكم ترين كلمه "پشتكار" است ، آن را داشته باش.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

پرمعني ترين كلمه " ما " است ، آن را به كار ببر.

   خودخواهانه ترين كلمه " من " است، از آن حذر كن.

   عميق ترين كلمه "عشق" است ، به آن ارج بنه.

   سركش ترين كلمه" تنفر" است ، با آن بازي نكن.

   سازنده ترين كلمه" گذشت" است ، آن را تمرين كن.

   ناپايدارترين كلمه " خشم" است، آن را فرو ببر.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

كاش مي شد عشق را تفسير كرد          

                               خواب چشمان تو را تعبير كرد

كاش مي شد همچو گلها ساده بود      

                                 سادگي را با تو عالم گير كرد

كاش مي شد در خراب آباددل        

                               خانه احساس را تعمير كرد

كاش مي شد در حريم سينه ها     

                              عشق را با وسعتش تكثير كرد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/22ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

نام : گمنام

شهرت : آواره 

اصلیت :  هردم شهید

نام پدر:  پريشان

نام مادر: گريان 

نام خواهر: غم

نام برادر: انتظار  

نام دوست: بی پروا

مکتب: عاشقان

شغل: عاشق

درد: سکوت

غزل: آه

جرم: به دنيا آمدن 

محکوم: به زنده ماندن

محله : از ديار فراموش شدگان

 

آدرس: شهر صفا ,ميدان وفا ،چهار راهي محبٌت، 

خيابان آشنايي ،سرك سرگردانی ،کوچه عشق، 

 آپارتمان دل ،منزل چشم انتظار

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
محاكمه عشق...

جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل,

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فراموشي,

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت.

ولي همه اعضاي وجود با قلب  مخالف بودند.

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق...

او چشم! مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدنش را داشتي؟

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟

وشما پا ها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد.

حالا چرا اين چنين با قلب مخالف هستيد؟

همه اعضاء روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند.

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت : ديدي قلب! همه از عشق بيزار اند.

ولي من متحيرم كه با وجود كه عشق بيشتر از همه ترا آزرده,

چرا هنوز هم از او حمايت ميكني!؟

قلب ناليد : كه من بدون عشق ديگر نخواهم بود,

وتنها پارچه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم.

پس من هميشه از عشق حمايت خواهم كرد, حتي اگر نابود هم شوم...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعنــي يــــاد يك روياي نرم

                                          عشق يــــعني يــك بيـابـان خــــاطره 
                                          عشق يعني چهارديواري بدون پنجره

                                                                                 عشق يعنـي گفتنـي با گوش كر
                                                                                 عشق يعني ديدني با چشم كور

                                          عشق يعني غرقه گشتن در سـراب
                                          عشق يعني حلقه هاي بي حساب

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يــعنــي آخــر خـط بـهشت

                                           عشق يعني گم شدن در لحظه ها
                                           عشق يعني آبــــــي بـــي انتــــــها

                                                                               عشق يعنــي زرد تنــها و غــريب 
                                                                               عشق يعني سرخي ظاهر فريب

                                            عشق يعني هر چه تنها ماندنيست 
                                            عشق يعني هرچه را دل كنـدنيست

عشق يعني يك سئوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خــواب

                                              عشق يعنـي تـكيه بر بازوي باد
                                              عشق يعني حسرتت پاينده باد

                                                                             عشق يعني خسته بودن از فريب زندگي 
                                                                             عشق يعني درد بــردن از غــم بـــالندگي

                                      عشق يعني هرچه گفتن هرچه كردن بهر او
                                      عشق يعني هر زمان تنــها شنيــدن نــام او

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

دل گرفته را به چه نام خوانم كه بغض گونه هايش را باراني نكند؟

اشك شوق ديدگان را چه اسان رسوا ميكند

نميدانم تو كيستي ولي وقتي به چشمانت خيره شدم  مثل كودكي در مانده در صحراي باراني دلت, دستانم بي پناهي را در اغوش كشيد!

من تو را نشناختم ولي خودم را چه خوب شناختم

من گمشده ي ديدگان معصومت بودم!

چقدر سكوت تلخ مهربانه ات برايم مرگ بار بود!

در شبهاي باراني دلم هواي پرسه زدن ميخواهد

از دست اين روزگار!از اين دنياي روي اب دلم به تنگ امده است

 

 

                                                                                         از: سحر

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
من چو پیری در جوانی دم زنم

من جوانی را به پیری هم زنم

من قلم بر مشق صوفی می زنم

من دلی دارم کز عشقش پر زنم

من گلی بر صورت رنگین زنم

من دو رنگی های دل را خط زنم

من سری بر طاق هفتم می زنم

گر به دربش می رسم در می زنم

گر تو باشی ساقی لبهای من

من چراغی بر دل شب می زنم

گر نباشی با دل مهتابی ام

من سری بر ساقی دل می زنم

اشک دل می  ریزم و هم می زنم

آن شرابی کذز سر غم می زنم

با تو بودن را به فردا می دهم

ساز دل را با تعلل می زنم

سر به راه غربت شب می زنم

بر دلم مهر نبودن می زنم

من شبی خود را به بحر دل زنم

بر غروب صبح فردا سر زنم

با تمام عشق بی پروای خود

با دل رویائیت پر می زنم

گر نباشی در شب رویائیم

من دل خود را به دریا می زنم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
در جوانی ناله کردم هیچ کس یادم نکرد

                             در قفس ماندم صیاد آزادم نکرد

                                                       از :غریبه

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/12/12ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
اینم برای اونایی نوشتم که عاشقن
 

ز شب شاعرانه اى ديگر

مرا در آتش آغوش خويش گرمى بخش

بزن به زلف گرهگير شانه اى ديگر

ز عشق قصه شيرين بگوى با دل من

كه غير عشق، ندارد بهانه اى ديگر

تو اى پرنده صحراى دور دست خيال

مگير جز دل من آشيانه اى ديگر

به اشك ديده نويسم حكايت غم خويش

كه ماند از من و عشق نشانه اى ديگر
 
اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست,
 
به خیسی چشمانم باور نداشتی.
 
با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .
 
 
نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی ام
 
 را نشان دادم و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی ولی
 
 لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست  برای
 
 یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم  و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو
 
مردم.
مرگ هم با عشق زیبا ست.
 
دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم
 
برای آخرین بار
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
یه روز میاد که دنیارو کلی تماشا می کنم

چشمامو واسه دیدن خوب و بدش وا می کنم

یه روز میاد که دنیارو پیاده کوه به کوه میرم

بغل می گیرم کوها رو می گم نباشن می میرم

یه روز میاد ابر چشام یه عالمه گریه کنه

دریا می شن اشکای من می گن که غم فراوونه

یه روز میاد که این دلم عاشق و دیوونه بشه

سراسر دشت دلم لاله و پروانه بشه

یه روز میاد که با همه تنهاییهام تنها بشم

همون روزا تو با تموم خوبیهات میای پیشم

یه روز میای دنیای من یه شکل زیبا می گیره

قصهء زنده بودنم دوباره معنا می گیره

یه روز میای به قلب من یه شاخ گل هدیه میدی

به شهر اروم دلم یه قصر ایینه میدی

یه روز میای با دستامون یه کلبه از گل می سازیم

غصه هارو به رودخونه غم رو به دریا می بازیم

یه روز میای به زندگی رنگ یه رنگی میزنی

برای من با بودنت ساز رهایی میزنی

یه روز میای دنیا پر از قلبای مهربون میشه

یه روز میشه روح همه به رنگ اسمون میشه

 

                                                از : نگار خانوم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
من ان اب روانم به وسعت پاکی تو

تنها سرمایه ام زلالی

همه عشقم طراوت تک غنچهء سرخ

من ان دشت سپیدم به مساحت قلب پهناورت

ارزویم حس کردن رد پای اسبهای وحشی

و تنها امیدم رویش شاخه گلی

گرچه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

خرابــــم زمستی خــرابم خــــــدایا

شرابـــم سراپا شـــرابــــم خــدایــا

رهء کعبه از هر بیابان که پرســــم

دهـــد خار صحرا جوابــم خدایـــا

به هر سینه ای سر نهم ناله خیــزد

غمــــم حسرتم التهــــابم خدایــــــا

ز دیدار من دیدهء آزرده گــــــردد

مگــــر چهــرهء آفتابم خـــدایـــــا

مرا شاید از شعله ها آفریـــــــدی

که سر تابه پا پیچ و تابم خدایـــــا

چنان در دل اشکها غـــرق گشتـم

ز غم همچو نقشی بر آبم خـدایـــا

ز هر موج ویران شود خــانه مـن

به دریا هستی حبـــابم خــــــدایـــا

دلم شکوه از ماه و پروین نـــدارد

من از خویشتن در عذابـم خدایــــا

چو موجم سراسر خروشم الهـــی

چو بادم ســـراپا شتابم خــدایــــــا

ز رویای هستی بجز غــم ندیـــدم

همین بود تعبیـــر خوابم خـــدایـــا

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

در کنـــج دلـــم عشق کسی خــانه نــدارد

کس جای در این کلبه ویـــرانه نــــــدارد

دل را بکف هر که نهم بــــــــاز پـس آرد

کس تـــاب نگهــداری دیوانــــه نـــــدارد

دربزم جهان جزدل حسرت کش ما نیست

آن شمع کــــه میسوزد و پــــروانه ندارد

گفتم مه من از چــه تـــــو در دام نیفتـتی

گفتــــا چه کنـــم دام شمـــا دانـــه نـدارد

در انجمن عقـــل فروشان ننهــــم پـــــای

دیـــوانه سر صحبت پــــــروانه نـــدارد

تا چنـــد کنی قصه ز اسکنــــــدر و دارا

دو روزه عمـــر این همــه افسانـه ندارد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

دلم در عاشقی آواره شـــد آواره تـــــر بـــــادا

تنم از بی دلی بیچاره شــــد بیچاره تــر بــــادا

به تاراج عزیزان زلف تو عیـــاری یـــی دارد

به خون ریز غریبان چشم تــــو عیــاره تر بادا

رخت تازه است وبهر مردن خود تازه تخواهم

دلت خــاره است و بهر کشتن من خاره تربادا

همه گویند کز خونخواری اش خلقی بجان آمد

من این گویم که بهر جان من خونخواره تربادا

دلم در عـــاشقی آواره شـــد آواره تـر بـــــادا

تنـــــم از بیـــدلی بیچاره شــد بیچاره تر بــادا

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
عاشقانه ها عشق یعنی اینکه بدونی منتظر تلفن شماست. عشق یعنی یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونی. عشق یعنی بدانی که چه خواهد گفت. عشق یعنی وقتی نیست به یاد خاطرات اون لبخند بزنی. عشق یعنی به خاطر اون پا روی دلت بزاری. عشق یعنی تفاهم در مشکلات. عشق یعنی بدونی که نمیشه اما نتونی ترکش کنی. عشق یعنی وقتی دیدیش تنت آنقدر گرم بشه که دکمه پیراهنت رو بازکنی یا آستینت را بالا بزنی. عشق یعنی فرار از تیرس نگاه معشوقت حتی در تابلو ترین نقطه دنیا. عشق یعنی وقتی سفر رفتی توی جیبت قلبشو با خودت ببری. عشق یعنی چیزی رو شریکی خوردن. عشق یعنی آرامش در کنار معشوق حتی در هنگام درد. عشق یعنی فراموشی درد یک جراحت. عشق یعنی فراموشی معشوق.................
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/08ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
يک نفر.... يک جايي...
تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش.
يک نفر ... يک جاي... در حال فکر کردن به توست
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
کاش هيچوقت دوست داشتني متولد نميشد
كه روزي احساسي بميرد.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
دو خط موازي هرگز به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آنها براي رسيدن به ديگري بشکند
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

عشق و دلتنگ

به کودکی گفتند عشق چيست؟ گفت بازی.

به نوجوانی گفتند عشق چيست؟ گفت رفيق بازی.

به جوانی گفتند عشق چيست؟ گفت پول و ثروت.

به پير مردی گفتند عشق چيست؟ گفت عمر.

به عاشقی گفتند عشق چيست؟ چيزی نگفت:آهی کشيد و سخت گريست.

 

نمی خواهی دستانت را به من بسپاری؟

نمی خواهی ميزبان دلتنگی هايم باشی؟

نمی خواهی حلقه ياس های سپيد را به گردنم بياويزی؟

نمی خواهی شبنم های اشتياق را به چشمانم هديه دهی؟

نمی خواهی گونه هايم را به شفافيت شرم بياميزی؟

نمی خواهی دوباره به معصوميت نگاهم سوگند بخوری؟

نمی خواهی زمزمه کنی:به عظمت اشکی که در ديده ات می درخشد

به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاری است

و به عظمت تمام دلشکستگی های بی صدايت

هميشه کنارت خواهم ماند؟نمی خواهی.... 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
                    

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 

امروز دنيا محو تماشای لبخند زيبای توست

امروز ابرها از تو اشک ريختن را می آموزند

امروز دريا بخاطر تو موجهايش را می رقصاند

امروز مادر بخاطر و جود تو پذيرای درد است

و امروز پدر بخاطر داشتن تو از سر مستی سر بر آسمان می سايد

امروز تو نفس فردای من است

امروز تو همه دنيای کوچک من است

که با آبشار نگاهت به آن زيبايی می بخشی

تنهاترين سودای قلب منتظرم                     امروزت مبارک و فردايت پر از شادی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 

امروز دنيا محو تماشای لبخند زيبای توست

امروز ابرها از تو اشک ريختن را می آموزند

امروز دريا بخاطر تو موجهايش را می رقصاند

امروز مادر بخاطر و جود تو پذيرای درد است

و امروز پدر بخاطر داشتن تو از سر مستی سر بر آسمان می سايد

امروز تو نفس فردای من است

امروز تو همه دنيای کوچک من است

که با آبشار نگاهت به آن زيبايی می بخشی

تنهاترين سودای قلب منتظرم                     امروزت مبارک و فردايت پر از شادی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 
  بالا