تبليغاتX
انتظار وانتظار
 
انتظار وانتظار
 
 
به نام او که آرام بخش دلهاست
 
زندگی اجبار است.....مرگ انتظار است......

                                    عشق یک باراست.....جدایی دشوار است

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
تو این دنیا زندگی کردن سخته

عاشق شدن سخته عشق پیدا کردن سخته

خدا برای کسی نیاره که عشقت تو رو فراموش کنه

اگه عشقت رو دوست داشته باشی ولی بهش نرسی

یا حتی ندیده باشی انگار تمام دنیا داره خراب میشه

کابوس میبینی همه جا وهمه رو عشقت میبینی

این خیلی سخته وبدون تحمل

شما چی فکر می کنید؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

به گل گفتم:عشق چیست؟گفت از من خوشبوتره

به پروانه گفتم :عشق چیست؟گفت از من زیباتره

به شمع گفتم:عشق چیست؟گفت از من سوزانتره

به عشق گفتم :آخر تو چه هستی ؟

گفت:من نگاهی بیش

 

نیستم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
یه روز میاد که دنیارو کلی تماشا می کنم

چشمامو واسه دیدن خوب و بدش وا می کنم

یه روز میاد که دنیارو پیاده کوه به کوه میرم

بغل می گیرم کوها رو می گم نباشن می میرم

یه روز میاد ابر چشام یه عالمه گریه کنه

دریا می شن اشکای من می گن که غم فراوونه

یه روز میاد که این دلم عاشق و دیوونه بشه

سراسر دشت دلم لاله و پروانه بشه

یه روز میاد که با همه تنهاییهام تنها بشم

همون روزا تو با تموم خوبیهات میای پیشم

یه روز میای دنیای من یه شکل زیبا می گیره

قصهء زنده بودنم دوباره معنا می گیره

یه روز میای به قلب من یه شاخ گل هدیه میدی

به شهر اروم دلم یه قصر ایینه میدی

یه روز میای با دستامون یه کلبه از گل می سازیم

غصه هارو به رودخونه غم رو به دریا می بازیم

یه روز میای به زندگی رنگ یه رنگی میزنی

برای من با بودنت ساز رهایی میزنی

یه روز میای دنیا پر از قلبای مهربون میشه

یه روز میشه روح همه به رنگ اسمون میشه

 

از دوست عزیزم: نگار

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
در باغ زندگی، یاغی نباشید.
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ،نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: "صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان.فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:"سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:"بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"

و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/23ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

یکبار به مترسکی گفتم (( لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای .))

گفت: (( لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من ار ان خسته نمی شوم ))

دمی اندیشیدم و گفتم: ((درست است، چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام.))

گفت: (( فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند

انگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش شتایش از من بود یا خوار کردن من

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم که

دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/23ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
سیب سرخی را به من بخشیدو رفت     ساقه سبز دلم را چیدو رفت

 

  عاشقی های مرا باور نکرد     عاقبت برعشق من خندیدو رفت

 

اشک در چشمانم هر دم حلقه زد     بی مروت گریه ام را دیدو رفت

 

 چشم از من کندودل از من برید         دل بیمار مرا فهمیدو رفت

 

 با غم هجرش مدارا می کنم         گر چه بر زخمم نمک پاشیدو رفت

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست

منزل ‏آن مه عاشق كش عيار كجاست

 

هرسر موى مرا با تو هزاران ‏كار است

ما كجاييم و ملامتگر بى كار كجاست

 

ساقى و مطرب و مى،جمله‏ مهياست ولي

عيش، بى يار مهيا نشود يار كجاست

 

همه هستى‏ام را كه ذره‏اى از لطف بى‏نهايت اوست، خاك قدمت كردم، شايد بيايى و نفسى بر اين خاك تيره ، پاى عنايت گذارى. آنگاه است كه چشمان هميشه منتظر نرگس، توتيايى خواهد يافت كه جهانى را تواند روشنى بخشد و قافله هستى را راه نمايد.

اى مهربان‏ترين! ببين كه از اشك، سرشارم؛ ببين كه مرغ دلم در آسمان آرزوها چگونه بال و پر مى‏زند؛ ببين كه دستان نيازمند، جز در آستان تو اجابت را نمى‏يابد. پس بيا و شب هاى تنهايى دلم را كه در هر گوشه آن هزار يلدا خفته است، ستاره باران كن.

اى جانان جان! از فيض نگاه توست كه عشق در خانه قلبمان مى‏تپد، و رود زندگى در رگ هاى عمر، جارى است.

ترنم عاشقانه‏ترين كلاممان، موسيقى آرام نام توست، كه به تار هستى، زخمه شوق مى‏زند و آهوى عاشقى را چابك تر از هميشه به هر سو مى‏برد.

اى هميشه سبز! چشم به راه آمدنت، در جاده‏هاى سرد انتظار، ره مى‏پيماييم. شايد آينه اشكمان نيم نگاهى از رخ مهتابى‏ات را حسرت به دل نماند.

اى سرخ‏ترين سپيده! مهر خونين چشمانمان در انتظار صبح صادق ديدار توست كه هر بامداد سر بر مى‏كند، تا شايد دراين بى‏نهايت اندوه، نشانى از تو بجويد، كه بى تو راه گم كردگانيم در اين حيرت. اى وارث لب تشنگان! تشنه ديدار توايم و سال هاست كه جز سراب هزار رنگ دنيا، اجابتى به خود نديده‏ايم.

بيا كه كام عطشناك زندگى در انتظار زلال حضور تو به تمنا نشسته است.

در رؤيايى‏ترين شب هاى دل، نام تو آذين تنهايي هاى بى‏پايان ماست. اى بهترين هميشه و اى هميشه بهترين! انجماد ذهن خسته من، شعاعى از تو را مى‏خواهد تا زمستان زندگى را از طراوت بهار تو لبريز كند.

اى تمام زيبايى! عشق تنها با تو معنا مى‏شود و دلدادگى، كودك نوآموز دبستان كوى توست.

تو جانى و همه خوبي هاى عالم، كالبد.

تو بهارى و همه فضيلت ها، چون شاخه‏هاى تودر تو، تو را انتظار مى‏كشند.

اگر هنوز آيين مهرورزى غبار خاموشى نگرفته است، چون مهر رخ تو برآيينه‏ها مى‏تابد. اگر هنوز اميدى است، چون گرماى نفس‏ تو چون نسيم‏ بهارى، جان مى‏بخشد و شكوفايى مى‏آورد.

تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مى‏داريم كه كودكان مهر مادر را.

تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مى‏داريم كه تن، جان را.

تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مى‏داريم كه يعقوب، يوسف را.

تو را و ميلاد تو را هميشه از همه دوست داشتني ها، بيشتر دوست مى‏داريم. 

 

افتاده ام به شوق شرربار انتظار

شايد به چنگ آورم، اسرار انتظار

 

از فرط شرم، كرده عرق، فقر باورم

بهبودي است مژده بيمار انتظار

 

باغ غزل به هرزه نگه ره نمي دهد

نجم صفاست مطلع ديدار انتظار

 

مشاطه پيش روي تو خجلت نصيب شد

زيور عزيز گشته ز رخسار انتظار

 

شستِ بريده آيت بُهت نگاه بود

ناديده گشته ايم، خريدار انتظار

 

با صد چراغ خفته نبيند جمال يار

شب گشته، نور ديده بيدار انتظار

 

با درهم نياز خريدار ناز شو

راهت مباد ورنه به بازار انتظار

 

خورشيد را ز جهل مشو طالب ثبوت

اي خوش نشين سايه ديوار انتظار!

 

بر جوهر اصالت او شك كنم كه زد

نقش حرامخانه انكار انتظار

 

دارد نماز عشق وضويي زجنس دل

رعد ولايت است و بارش رگبار انتظار

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
                 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
روضه‌ وداع‌

‌مرو كه‌ بي‌ تو دلم‌ بيقرار مي‌بينم‌
به‌ خيمه‌هاي‌ حرم‌ حَرّ نار مي‌بينم‌

مرو كه‌ بي‌ تو به‌ جان‌ برادرم‌ عباس‌
 تمام‌ پردگيان‌ در فرار مي‌بينم‌

مرو برادر خوبم‌ كه‌ بين‌ اين‌ صحرا
به‌ پاي‌ طفل‌ يتيمم‌ تو خار مي‌بينم‌

فرود آي‌ ز مركب‌ كه‌ در پي‌ حرمت
‌ پس‌ از تو، قهقة‌ يك‌ سوار مي‌بينم‌

به‌ دختري‌ كه‌ بگويد مرا نوازش‌ كن‌
هجوم‌ تهمت‌ و طعنش‌ نثار مي‌بينم‌

مرو كه‌ در بر ما محرمي‌ نمي‌ماند
 سر تو بر سر ني‌ چون‌ شكار مي‌بينم‌

بپوش‌ بر تنت‌ اين‌ كهنه‌ پيرهن‌ كه‌ دگر
 تن‌ شريف‌ تو را بي‌ مزار مي‌بينم‌

بيا كه‌ زير گلويت‌ ببوسم‌ اي‌ دلبر
 كه‌ حنجر تو به‌ خنجر نثار مي‌بينم‌

به‌ زير چكمة‌ نامردمان‌ كوفه‌ و شام‌
 زنان‌ لشكر تو داغدار مي‌بينم‌

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

شب‌ عاشورا

در اين‌ صحراي‌ طوفاني‌ به‌ اين‌ دلهاي‌ بحراني‌
چه‌ سودايي‌ است‌ اي‌ ياران‌ كه‌ شد هر چهره‌ قرآني‌

زهر سو شوِ مي‌بارد هر عاشق‌ عالمي‌ دارد
كه‌ فردا مي‌شود كشته‌ به‌ راه‌ عشق‌ سبحاني

كنون‌ اتمام‌ حجت‌ شد مرا ايام‌ غربت‌ شد
 پس‌ از اين‌ قسمت‌ ما را خداوندا تو مي‌داني‌

در اين‌ غربت‌ خدا جوييد ره‌ پيغمبران‌ پوييد
چنين‌ با يكدگر گوييد مناجاتي‌ است‌ عرفاني‌

خداي‌ عالي‌ اعلي‌ به‌ عشق‌ لشگري‌ والا
 نه‌ در اين‌ وادي‌ غربت‌، به‌ جنت‌ داده‌ مهماني‌

پس‌ از اين‌ نيزه‌ و تير است‌ پذيرايي‌ به‌ شمشيراست
‌ در اين‌ مهماني‌ خونين‌ بود اين‌ ميزبان‌ جاني‌

امان‌ از كربلا فردا در اين‌ دشت‌ بلا فردا
گل‌ دامان‌ پيغمبر شود پرپر به‌ آساني

به‌ عاشورا قسم‌ امشب‌، بود شام‌ غم‌ زينب‌
 ولي‌ صبح‌ ظفر او را بود در راه‌ طولاني‌

پي‌ گندم‌ بني‌ آدم‌ كُشند آزاده‌ عالم
‌ كِشند بر نيزه‌ قرآن‌ را فروشند دين‌ به‌ آساني‌

بياييد اي‌ همه‌ ياران‌، كنارم‌ اي‌ سبكبالان‌
 علي‌، قاسم‌، ابوفاضل‌، همه‌ ياران‌ ميداني‌

حبيبم‌ كو، زهيرم‌ كو، غلامم‌ كو، بريرم‌ كو
بگيريم‌ حلقة‌ ذكري‌ به‌ ياد مسلم‌ و هاني‌

رقيه‌، فاطمه‌، نجمه‌، سكينه‌، زينب‌ و كلثوم‌
ربابم‌ را كنيد ياري‌، كند گهواره‌ جنباني‌

انيس‌ كودكان‌ گرديد، به‌ دور بانوان‌ گرديد
كه‌ فردا مي‌زند سيلي‌ عدو با دست‌ طوفاني‌

بسوزد خيمه‌ها فردا، دهد حق‌ خونبها فردا
كه‌ خون‌ عشق‌ مي‌ريزد به‌ خنجرهاي‌ عرياني‌

تن‌ ذريه‌ زهرا شود فردا در اين‌ صحرا
همه‌ پامال‌ مركبها، چه‌ شد رسم‌ مسلماني‌

عدو حق‌ را رها كرده‌، كه‌ با ابليس‌ تا كرده
‌ برد فرمان‌ ز استكبار، كند رفتار شيطاني‌

به‌ مظلومان‌ وفا شد نه‌، ز ظلم‌ و كين‌ ابا شد نه‌
بريزد اشك‌ و خون‌ با هم‌ ز چشم‌ و سينه‌ باراني‌

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

یاران به خدا که بی وفایی نکنید

 

با عاشق دل خسته جدایی نکنید

 

یا اینکه وفا کنید تا آخر عمر

 

یا آنکه از اول آشنایی نکنید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
كاش بر ساحل رودي خاموش

                                         عطر مرموز گياهي بودم

چو بر آنجا گذرت مي افتاد

                                        به سراپاي تو لب مي سودم

كاش چون ناي شبان مي خواندم

                                        به نواي دل ديوانه تو

خفته بر هودج مواج نسيم

                                       مي گذشتم ز در خانه تو

كاش چون پرتو خورشيد بهار

                                       سحر از پنجره مي تابيدم

از پس پرده لرزان حرير

                                      رنگ چشمان تو را مي ديدم

كاش چون آينه روشن مي شد

                                      دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به تنم مي لغزيد

                                      گرمي دست نوازنده تو

كاش چون برگ خزان رقص مرا

                                     نيمه شب ماه تماشا مي كرد

در دل باغچه خانه تو

                                     شور من... ولوله بر پا مي كرد

كاش در بستر تنهايي تو

                                    پيكرم شمع گنه مي افروخت

ريشه زهد تو و حسرت من

                                   زين گنهكاري شيرين مي سوخت

كاش از شاخه سر سبز حيات

                                   گل اندوه مرا مي چيدي

كاش در شعر من اي مايه عمر

                                   شعله راز مرا مي ديدي

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
دلم تنگ شده

خيلي وقته گريه نكردم

مي خوام بشينم يه دست درست حسابي گريه كنم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
به نام او که صبورترین است و مهربان ترین

  سفر غریبی داشتم توی کهکشون چشمات

  توی پاکی نفسهات، توی صبر بی مثالت

  توی صبر بی مثالت، توی صبر بی مثالت

  تو دلت یه آسمون،آسمون پر ستاره

  دل من فقط کویر ،یه کویر بی نشونه

  دل تو همش می باره،برا من

   پس چرا هنوز کویر دل من

    پس چرا هنوز کویر دل من

  سفرغریبی داشتم ، سفرغریبی داشتم 

  سفرغریبی داشتم تو وجود بی مثالت

  با زبون بی زبونی ،ندا دادی و شنیدم

  ای نگارم، اون صدای بی صدا رو با همه جونم خریدم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/06ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 
  بالا