تبليغاتX
انتظار وانتظار
 
انتظار وانتظار
 
 
به نام او که آرام بخش دلهاست
 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

رونق عهد شباب است دگر بستان را

می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را

گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش

خاکروب در ميخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم اين قوم که بر دردکشان می‌خندند

در سر کار خرابات کنند ايمان را

يار مردان خدا باش که در کشتی نوح

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب

کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است

گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزوير مکن چون دگران قرآن را

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
شب یلدا مبارک
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
که: ميتوان در يک لحظه تصميم گرفت و يک عمر زجر کشيد.
که: ميتوان به رفتن ادامه داد خيلي بد از آنکه تصور کني ديگر نميتواني.
که: ميتوان افکار را کنترل کرد و يا آنها تورا کنترل ميکنند.
که: بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي که از آنها گرفته اي مربوط است نه با سالهاي زندگيت.
که: قهرمان کسي است که کاري را که لازم است بدون توجه به عواقب آن انجام ميدهد .
که: گاهي حق داري عصباني بشوي، اما حق نداري ظالم باشي...
که: مجبور نيستي دوستت را عوض کني اگر بداني دوستت عوض خواهد شد...
که: زندگي ات ميتواند در يک لحظه توسط مردمي که تو حتي نمي شناسي تغيير کند.
که: حتي زماني که تصور ميکني چيزي براي بخشيدن نداري ميتواني به کسي که کمک مي طلبد ببخشي...
که: اگر کسي انگونه که تو ميخواهي دوستت ندارد، به اين معني نيست که در عشق اون نقصي هست.
که: کساني را که بيشر دوست داري، زودتر از دست ميدهي...((من نظرم در اين مورد اينه كه آدم فقط بايد واسه خودش غصه بخوره ولي نه بجاي خودش
مثلا ما وقتي عزيزي رو از دست ميديم هرگز نبايد واسه اون عزيز غصه بخوريم
بلكه بايد به خاطر خودمون غصه بخوريم,كه يك عزيزي رو از دست داديم
يا وقتي ناراحتي كسي رو ميبينيم بايد بازم واسه خودمون غصه بخوريم
كه يكي ناراحته و ما كاري از دستمون واسش بر نمي اد))

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

آموخته ام که سکوت تنها درسیه که ما نمی تونیم یاد بگیریم .

آموخته ام که به خودم احترام بذارم .

آموخته ام که این ترس از مشکلات است که انسان را می کشد نه خود آن .

آموخته ام که حفظ کردن دشوار تر از پیدا کردنه .

آموخته ام که آزاد باشم .

آموخته ام که نگذارم عصبانیت بر من چیره شود .

آموخته ام که نمی توان یک باره همه چیز را تغییر داد .

آموخته ام که خونسرد باقی بمانم .

آموخته ام که یک طرفه به قاضی نروم .

آموخته ام که آرامش یه نعمت خیلی بزرگه اگر قدر اون را بدونیم .

آموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا زیر پای پیر ترین فرد دنیا است .

آموخته ام که پول شخصیت نمیاره .

آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک نیستم دعا کنم .

آموخته ام که مهربان بودن خیلی مهمتر از درست بودنه .

آموخته ام که گاهی تمام چیز هایی که یک شخص می خواهد فقط در دستی است برای گرفتن دست او و قلبی واسه فهمیدنش .

آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من به این بیندیشم که می تونم همه چیز را دریک روز به دست بیارم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

نمیدانم با کدامین نام بخوانمت...

فقط میدانم که

دوستت دارم و میدانم که تویی دشمن جانم

از چه رو با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

ای کاش حداقل میتوانستم نامت را صدا کنم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

وقتی عاشقی گناهه

وقتی عاشق بی پناهه

وقتی که شبای عاشق،

پر گریه، پر آهه

دیگه باید عشقو توی قصه خوند

دیگه باید پا به پای قصه موند

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

 

نام خود عاشق نهادم دلبری یادم نکرد

یار من وقتی که شیرین بود فرهادم نکرد

بر بیابان رفتم و چون آسمان غوغا زدم

عاقبت دلدار من گوشی به فریادم نکرد

در جهان هر دم به ملک درد طوفان می وزد

تک شدم در دار غم آزاده ای شادم نکرد

قلب من در آتش هجران عجب مردانه سوخت

مردی از این بند و دام تیره آزادم نکرد

 

 

عجب صبري خدا دارد

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم

بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ,

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

برای هر سوال نمره ای از یک الی هفت بدهید و در اخر جمع بزنید.

خیلی عجله دارم او را ببینم.

به نظر من او خیلی جذاب است.

او نسبت به اکثر مردم معایب کمی دارد.

به خاطر او هر کاری را انجام می دهم.

به نظر من او خیلی دلرباست.

دوست دارم احساسات خود را با او در میان بگذارم.

وقتی با هم کار می کنیم کار برایم خیلی خوشایند است.

دوست دارم که او فقط به من تعلق داشته باشد.

اگر اتفاقی برای او بیفتد خیلی ناراحت می شوم.

اکثر اوقات به او فکر می کنم.

وقتی با هستم خیلی خوشحالم.

خیلی مهم است که او به من علاقه مند باشد.

برایم دشوار است که برای مدت طولانی از او دور باشم.

حقیقت این است که خیلی به او علاقه مندم.

کاملا درست =۷ کمی غلط=۳

معمولا درست=۶ معمولا غلط=۲

کمی درست=۵ کاملا غلط=۱

نامطمئن=۴

تفسیر داده ها

کسانی که واقعا عاشق هستند=۸۹

کسانی که به احتمال زیاد عاشق هستند.=۸۰

کسانی که به احتمال کم عاشق هستند=۷۷

کسانی که به احتمال زیاد عاشق نیستند=۶۸

کسانی که مطمئنا عاشق نیستند.=۵۹

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

خدايا وقتي سرنوشت مرا مينوشتي ..... يادت رفت

به من عشق دادي و معشوق يادت رفت...

به من اشك دادي و خنده يادت رفت...

به من نگريستن دادي و بازتاب يادت رفت...

به من مهر ورزيدن دادي و مهر ديدن يادت رفت...

به من عمر دادي و كاميابي يادت رفت...

حالا تا ابد اشك حسرت خواهم ريخت ولي گله از تو يادم نخواهد رفت...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

بودنم را هيچ کس باور نداشت

هيچ کس کاري به کار من نداشت

بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

او که خوابيده ست در اين گور سرد

بودنش را هيچ کس باور نکرد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

 

كاش... کاش مي دانستيم زندگي کوتاست کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم کاش همه را دوست داشتيم کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد کاش دلهايمان دريايي مي شد کاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
غصه نخور مسافر اینجا ما ام غریبیم

                              از دیدن نور ماه یه عمر بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو  بهارمون  با  پاییز

                             نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست

                              اینجا ولی آسمون اشک ریختنم بلد نیست

غصه نخور  مسافر  فدای  قلب  تنگت

                              فدای برق ناز اون چشمای  قشنگت

غصه نخور مسافر تلخ   هوای  دوری

                             من که اینو می دونم که تو چقدر صبوری

غصه نخور مسافر بازم میای به زودی

                             ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی              

 غصه نخور مسافر ، غصه اثر نداره   

                            از دل تو میدونم  هیشکی  خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتی تو ماه اسفند

                           اردیبهشت که میشه برمی گردی با لبخند  

غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست

                       همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست 

                     غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر

              غصه نخور ستاره

                          غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی     

  من چشم به راهت می مونم

                            ببین تو تنها نیستی

غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیست

                        سفر یه امتحان به جون تو بلا نیست

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی در آرزوی که تو بیای و بمونی

                     آرزومند آرزوهایتان

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
کاش بیای برای بی پناها سایه بون باشی

                               با دل ای غم گرفته کمی مهربون باشیم

کاش بیای به باغبونا کمی حرمت بزاری

                                 احترام سایه های خسته رو  نگه  داری

کاش  به  آسمونیا  دینمونو  ادا  کنی

                                 سهم خوشبختی مونو  وقف بزرگترا کنی

کاش یه کاری بکنی که خستگی ها در بشه

                                مرحمی بشیم که زخم  آدما کمتر  بشه

کاش که شاخه ی درخت زندگی رو نشکنیم

                                گل سرخ  از تو شهر پاک باغچه نکنیم

کاش که پاک کنیم تموم  اشکایی که جاریه

                                رنگ یاسایی کنیم که  همیشه  بهاریه

کاش که دست پرنده های بی گناهو بگیرم

                                 تویه آسمون بریم  دامن  ماهو  بگیریم

کاش با مهربونیمون غصه ها رو ، کم بکنیم

                                رشته های عشقو تا همیشه، محکم بکنیم

کاش بشینیم پای صحبت اونا که بی کسن

                                اگه درد دل کنن  به آرزوشون  میرسن

کاش که تو عصری که همه چیش سنگی و آهنیه

                                 بگیم از چیزایی که خوبه ولی  رفتنیه

کاش هنوز دیر نشده قدر همو خوب بدونیم

                                 نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم

کاش که این یه جمله هیچ موقه زیادمون نره آدمی چه خوب باشه ،

چه بد باشه مسافره .

                     آرزومند آرزوهایتان

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم ؟

                               رو پشت بم خونه ها اسمتو فریا بزنم ؟

اجازه هست مردم شهر ، قصه ما رو بدونن ؟

                               اسم منو ، عشق تو رو ،توی کتابا بخونن؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟

                               پیش نگاه عاشقت ، چشمامو قربونیکنم ؟

اجازه می دی تا ابد سر بذارم رو شونه هات؟

                               روزی هزاروصد دفه ، بگم که می میرم برات ؟

اجازه می دی که بگم حرف ترانه ها تویی ؟

                               دلیل زنده بودنم  ، درد بهانه هام تو یی ؟

اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ؟

                                ستارتم  اینو میگه ،که تو ،تو اقبال منی ؟

اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟

                                تو رویا های صورتیم ، خودم رویا تو ببینم ؟

اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟

                                 بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بذارم؟

اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم ؟

                                اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم؟

اجازه هست عکس تو رو ، رو صورت ماه بزنم ؟

                                طلسم قصه هامونو ، با داشتن تو بشکنم ؟

اجازه می دی که شبا همش بیام تو خواب تو ؟

                             اون عکسی که با هم داریم جا بدمش تو قاب تو؟

اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره؟

                                چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره؟

اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم؟

                               پیش زمین و اسمون واسه تو دس تکون بدم؟

اجازه می دی واسه تو قصر طلایی  بسازم؟

                                با یه صدای مخملی برات لالا یی  بسازم؟

اجازه می دی که فقط تو دنیا با تو بمونم ؟

                                 هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم ؟

اجازه هست با بال تو پر بزنیم ، بریم بهشت؟

                                کاش نذاریم برنده شه،تو بازی ما ،سرنوشت؟

اجازه هست با افتخار اهنگ ، سار من بشی؟

                                 تو فصل سخت زندگی باز  ناز من بشی؟

اجازه هست پناه من  گرمی آغوشت بشه ؟

                              هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه؟

اجازی می دی پاییز و پر  از تولدت کنم ؟

                           اجازه هست؟ بگو که هست من همشودارم میگم؟

با تو به آسمون می رم با تو یه آدم دیگم؟

                              اجازه هست یه لحظههم دیگه ازت جدا نشم ؟

گول  ارو نخورم ، محو ستاره ها  نشم؟ 

        اجازه می دی که بگم ،من ماله تو،تو مال من؟

             من از تو خواهش می کنم که زیر وعده هات نزن

                       اجازه ی تو دست تو ، اجازه ی من دست تو

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
تو را من چشم در راهم....

اره منتظرتم و دلتنگ...

کوله بارمو بستم وراهی سفرم...

اما بدون همسفر....دستاتو بهم بده و باهام راهی شو...

بیا وتنهام نذارآخه  من به بودنت نیاز دارم ...

بهم نفس بده وامید بودن ونوشتن..

من خونمو عوض کردم اما هنوزم همون مهتابم..

با همون دلتنگی ها و دلواپسی ها و دلخوشی ها...

تنهام نذار وبهم سر بزن..

منتظرتم ...

من تو دل ماه شب ۱۴ خونه کردم....

رفتم که بتابم....رفتم که بگم هیچ ابری نمی تونه جلوی بودنمو بگیره...با بودنت اینو به بقیه هم ثابت کن...

من هرجا که باشم بازم منتظرتم ...

 ماه شب چهارده خونه دوم من و میعادگاه من و تو...

تنهام نذار....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
چه سلامی ؟!چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی ؟!وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان نمی دهد.
چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روز دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.
چه سیبی ؟!وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.
چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.
چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی ، حتی لحظه ای درنگ نیست که به تو هدیه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.
چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا،کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.
دریغ از یک شب بارانی،دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم آن خانه دور اما قشنگ،نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد .
این دفه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت تمامش را که خواندی یک بار هم کار تو مثل کار ما،از کار گذشته باشد........
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
وقتي آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم يک بخش .

اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق 3 بخش داره :

1- اتش تو را ديدن

2- شادي با تو بودن

3- اندوه بي تو ماندن
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
هرچند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

بشکن دل بی نوای ما را ای عشق!
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
 
*******************************
نگران كوچكيت نبودم آنقدر كوچك بودي كه در دستانم نمي گنجيدي .حال نگران بزرگيت هستم آنقدر حقير شدم كه در نگاهت نميگنجم....
*************
سلام خداي من
الان نميدونم كجايي البته كه كجا جايي غير از تو قلبه نميدونم نميدونم كنارمي و نوشتمو ميخوني يا اينكه روبروم ايستادي و داري براي افريدن اشكاي زلال رو گونه هام به خودت تبريك مي گي اما هر كجا كه هستي مثل هميشه باهات كلي حرف دارم.
نميدونم از كجا شروع كنم اونقدر حرفام قاطي پاتي شدن كه نميتونم اونا رو راست و ريست كنم....خداي مهربونم مي دونم كه حرفايي كه دارم بهت ميزنم غير خودت كسي نميتونه درك كنه مي دونم به غير خود تو هيچ كس نميدونه چقدر ميخوامت و چقدر مي خوامش...نمي دونم نميدونم گناه از من بود كه عاشق شدم يا گناه از توئه كه با تموم اين مشكلات قلبي به من هديه دادي كه با شنيدت صداش اسمش چهرش شروع به تپش ميكنه اونقدر كه گاهي حس مي كنم دارم خفه ميشم...
در هر صورت اومدم يه چيزي ازت بخوام خداي مهربونم ....اونو برام حقظش كن ...زندگيشو زيبا كن...عشقشو در قلبم وسيع و وسيع تر كن و در اخر نزار همه چي خراب شه من به هميني كه هست هم راضيم بزار از اين به بعد عشقش مثل يه راز توي قلبم بمونه...خدايا بين عشقش كه تو قلبه و چشماي نامهرم يه پرده بكش يه حصار بزار
اجازه بده تو قلب ناقابلم يه راز به زيبايي عشق اون داشته باشم...
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

من از پروانه اي بيشم.......تو از شمعي چه كم داري؟
همانگونه كه سوزاندي مرا....خود نيز ميسوزي

 ***************************

خونه عشق من قلب ويران شده تو بود كه با نيم نگاه غريبه اي به دست باد سپرديش

خونه عشق من تو اسمون پر ستاره چشمات بود كه بي رحمانه ازم دريغشون كردي

خونه عشق من ميون گرمي نفسهات بود كه كه حالا سرديشون تنم رو ميلرزونه

خونه عشق من لاي مردونگي دستاي پر مهرت بود كه به بچه بازي يه عروسک فروختيشون

خونه عشق من ميون گرمي حرم نفسات بود كه ديگه نفسي واسه همنفس شدن برام باقي نذاشتي...........

خونه عشق من..ميون زمزمه هاي عاشقونت بود كه ديكه جزیه تیکه سكوت حرفي براي گفتن نداري.. ......

خونه عشق من...همش از جنسه تو...از جنس مهرت..صفات....حرفات...خنده هات....و بي وفاييات...من هر شب بالاي سر اين وييرونه جاي جفتمون عزادارم....

مي خواستم خونه عشقم رو ميون خنده هات بسازم..........اما
در زمان ما خنده ارزون نيست ، خنده اي از ته دل 
تا بخواي ، پوزخند و زهرخند و ريشخند ،
اما يك خنده پاك .... كاش مي موندي،خندت رو قاب مي كردم و به ديوار اتاقم مي كوبيدم ...
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 

جلوه گرچون گل به آغوش چمن يكبـــار شد         بلبــلان را در چمن آوارگي بسيـار شـــد

چون نقاب از رخ كشيد آن گل به آغوش‌چمن        بار ديــگر بلبــلان را صــورتي گـلنـــار شد

گر چه بلبل در فراقش گريه چون سيلاب كرد         در عوض راهي به صيد گل برش همـوار شد

با هـزاران لــطف او راه وصــالـش مي روم              چشم شيطان دور بادا غافــلي هشيــار شــد

سـر بـه دامـانش سپـارم تا غــمي زايل شود        گرچه سرها در غمش آويـــزه اي بــردار شد

هركـه از نامـحرمان راه جــدائي بـر گــرفت             با طهارت سينـــه اش گنجينه اســرار شــد

كـام دل آســان بـرآيد يــار مي بايد شناخت          كو ندارد معــرفت كـي دولــتش ديــدار شد

بـار الهـا يـار مـا كي غيـ بتش سر مي رسـد         از فراقش ديده ها خون صبر ما دشـوار شــد

تا به كي خوناب دل از ديده چـون سيل روان          اينك از خوناب دل بـايد دمـي گفتـار شــد

شمس پنهان پرتوي هر لحظه بر دل مي زند          هـر چـه بـر مـا شـد روا از مقـدم دلـدار شـد

هر كه عاشـق بر جمال سروري چون ماه شد         ديـده دريـا كـرد واز خـواب سـحر بيـدار شـد

خاك پايش توتياي چشــم مـا بيــچارگـان              خـاك ما هـم مظـهري از كشتـگان يـار شـد

سـاز دل را درســحر بــايد بياد او نــواخــت             ساز دل بين سوز دل اندر لبش اظهــار شـد

مي نشـينم تـا بر‎آيـد مـاه من اي عاشـقان              بعد آن گويم زهجــرانـت اجـل در كار شـد

خون صد عاشق روا باشد رضــا در مقدمش            عاشقي كردي و نامت شهــره در بازار شد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس !
مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !!
شاهزاده قصر غزلهاي غاشقانه ام !
غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !
ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود !
 اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود ….
چقدر ترانه يغما زيباست :
گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم
تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم
چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار !
من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي …
اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم !
داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد ............
 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

من گمان ميكردم دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانيست
من چه ميدانستم غنچه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم دلها همه از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند...

**************************************

من يعنی يک دريا بی کسی، من يعنی يک آسمان دلتنگی، من يعنی يک بيابان تشنگی، من يعنی يک گورستان آرزو، يعنی يک دنيا غم، من يعنی يک قفس پرواز، من يعنی يک احساس ناپخته و خام.
شکايت از چه کنم که با دست خود خون بر دل بيمار خود کرده ام.

حکايت ازچه کنم که خود شاهد اين حکايتم. از زمانی که روح خويش را قربانی تو کردم، از زمانی که من فنای تو شد، بر سنگ نوشته زندگيم مهر غم زده شد. در خيال بتی زيبا، بی نقص و کامل از تو ساختم و در عمل به خطا خدايی کرده و به آن جان بخشيدم.

 ابتدا قلب خود را به تو هديه کردم، سپس خداييم را و دست‌ آخر خود به پايت افتادم. همه چيزدر راه تو نهادم. در تو فنا شدم. تو رفتی. تو رفتی و من فنا ماندم.
رفتی و زخم تبرت را بر ساز زندگی من زدی. آخر تو را از اين زخم جز ويرانی من چه حاصل بود؟نمی باست آرزوهايم رادر حباب زندگی می دميدم.

امشب ديگر بغض فرو مانده ام می ترکد. چاه تنهاييم آنقدر در خود جوشيد تا خشک شد. ديگر اينجا ماندن، پس از مرگ آن تک درخت عاشق سزاوار نيست. بايد رفت... بايد رفت...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

نمي دانم نمازم را كدامين قبله بگذارم...

و دست پرنيازم را به دستان كه بسپارم..

گمانم كنج تنهايي همه تقدير من بوده..

خدايا ...يك تشكر هم به درگاهت بدهكارم...

به مثل آسمان پاكي خداي مهرباني ها...

مرا درياب خوبه من, كه از تو سرشارم...

مرا نگذار بيهوده اسير آرزو مانم...

اگر دنياي رويايم سراسر زيرو رو گردد..

.فقط يك حرف ميماند ,

 عزيزم

دوستت دارم...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

سكوت كردم، در برابر همه دل واپسی ها

در برابر دل تنگی و همه  ی پستی ها

سكوت معنا داشت، حرفی برای تو

حرفی از عشق و عاطفه داشت

من از خود گذشتم تا كه

امروز در اين شب

شب ترس و

وحشت

باشم

با تو

 

امروز

بايد رفت

رفت و گذشت

گذشت از دل واپسی

امروز بايد پاك كنم همه غبار را

بايد پر بگيرم،نه با درد كه با اميد و مهر

امروز دست هايم به سوی توست، آری تو، تو

تو كه دردم می دانی و قصه ی من را برايم نوشتی

تو كه امتحان می كنی بنده هايت را با سخت ترين امتحان

من امروز برای تو نوشتم، تو كه بهترينی و جز تو از كس طلب كمك نكنم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 



عاشقت هستم اما افسوس كه بين ما فاصله ای است.

فاصله ای كه عشق من و تو را زير سوال می برد.

فاصله ای كه در اعماق آن ، دلتنگی و اشك دوری ديده می شود.

عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين رنگ عشق را كم رنگ كرده و اسير خودش
 
كرده است. من همان آسمانم كه عاشق تو هستم ای دريا.

من همان آسمانی هستم كه گاه ابری هستم گاه آفتابی ، گاه آبی هستم گاه مهتابی .

تو همان دريايی ، كه گاه آبی هستی ، گاه سرخ.

غروب كه ميرسد رنگ سرخی ، طلوع كه فرا رسد رنگ دلنشين آبی ات

به چشم می خورد
ما هر دويمان گاهی مواقع همرنگ هم هستيم.

افسوس كه بين ما فاصله ای است .فاصله ای كه هيچ گاه محو نمی شود
 
و هميشه اين فاصله بين ما وجود دارد، فاصله آسمان و دريا.

آسمان هيچگاه به دريا نمی رسد، و آسمان هميشه گريان است.

باران می بارد چون آسمان می گريد از دلتنگی ميگريد، از دوری و
 
فاصله ای كه بين دريا و او می باشد ميگريد

آسمان عاشق درياست اما فاصله بين آنها باعث شده است عشقی بين آنها نباشد!

دريا هم از دوری آسمان نا آرام است. طوفان به پامی كند.

موجهای نا آرامی بر پا ميكند. آسمان می نالد ، صدای رعدش دريا را به نا آرامی

واميدارد .برقش چشمهای آبی دريا را سياه می كند.

آسمان به دريا هديه ای می دهد و هديه آسمان به دريا خورشيد است،

خورشيدی كه در زمان غروب به دريا نزديك می شود.

چه زيباست ابراز عاشقی آسمان به دريا! دريا نيز با گرمای نفسش آسمان را به اشك

ريختن وادار می كند.آسمان می نالد و اشك می ريزد، دريا هم همچنان نا آرام است.

ديدم آسمان آبی به دريای آبی رسيد و دنيا نا آرام شد اما در روياها ديدم در خواب!

ای دريا من كه همان آسمانم با اينكه يك رنگ نيستم اما عاشقت هستم

ای دريا من عاشقت هستم اما…فاصله ای كه بين من و تو است هيچگاه ما را به هم

نمی رساند و اين فاصله خيلی زياد است .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 



عاشقت هستم اما افسوس كه بين ما فاصله ای است.

فاصله ای كه عشق من و تو را زير سوال می برد.

فاصله ای كه در اعماق آن ، دلتنگی و اشك دوری ديده می شود.

عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين رنگ عشق را كم رنگ كرده و اسير خودش
 
كرده است. من همان آسمانم كه عاشق تو هستم ای دريا.

من همان آسمانی هستم كه گاه ابری هستم گاه آفتابی ، گاه آبی هستم گاه مهتابی .

تو همان دريايی ، كه گاه آبی هستی ، گاه سرخ.

غروب كه ميرسد رنگ سرخی ، طلوع كه فرا رسد رنگ دلنشين آبی ات

به چشم می خورد
ما هر دويمان گاهی مواقع همرنگ هم هستيم.

افسوس كه بين ما فاصله ای است .فاصله ای كه هيچ گاه محو نمی شود
 
و هميشه اين فاصله بين ما وجود دارد، فاصله آسمان و دريا.

آسمان هيچگاه به دريا نمی رسد، و آسمان هميشه گريان است.

باران می بارد چون آسمان می گريد از دلتنگی ميگريد، از دوری و
 
فاصله ای كه بين دريا و او می باشد ميگريد

آسمان عاشق درياست اما فاصله بين آنها باعث شده است عشقی بين آنها نباشد!

دريا هم از دوری آسمان نا آرام است. طوفان به پامی كند.

موجهای نا آرامی بر پا ميكند. آسمان می نالد ، صدای رعدش دريا را به نا آرامی

واميدارد .برقش چشمهای آبی دريا را سياه می كند.

آسمان به دريا هديه ای می دهد و هديه آسمان به دريا خورشيد است،

خورشيدی كه در زمان غروب به دريا نزديك می شود.

چه زيباست ابراز عاشقی آسمان به دريا! دريا نيز با گرمای نفسش آسمان را به اشك

ريختن وادار می كند.آسمان می نالد و اشك می ريزد، دريا هم همچنان نا آرام است.

ديدم آسمان آبی به دريای آبی رسيد و دنيا نا آرام شد اما در روياها ديدم در خواب!

ای دريا من كه همان آسمانم با اينكه يك رنگ نيستم اما عاشقت هستم

ای دريا من عاشقت هستم اما…فاصله ای كه بين من و تو است هيچگاه ما را به هم

نمی رساند و اين فاصله خيلی زياد است .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
افتاده هاي رياضي۱ =بايکوت
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
دانشجوي عاشق=آواز قو
ازدواج دانشجويي=کلاه قرمزي و سروناز
دانشجوي دودره باز=پاپيون
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه شهيد بهشتي = بينوايان
دانشکده علوم=آليس در سرزمين عجايب
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت( جديد ترين قسمت )
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2 = راكي2
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6مبليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمي = سامورا يي ها
رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ
رئيس دانشکده=دردسر هاي آقاي رئيس جمهور
مدير گروه= مردي که مي خندد
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
استاد دانشگاه = گاو
رئيس اموزش = سيندرلا( جيغ )
سرور=دختري با کفشهاي کتاني
برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

هرگز اجازه نده كسي تو را افتان و خيزان ببيند

عادت كن كه چنان در حق كسي خوبي كني كه ، كه هرگز نفهمد تو بودي

به افكار بزرگ فكر كن، اما از شادي هاي كوچك لذت ببر

فراوان لبخند بزن، هزينه اي ندارد و ارزشش قابل تصور نيست..

گوش كردن را ياد بگير،فرصتها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند

« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگربنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

 وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار میده

 شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
هزار سال پيش


همسايه ام به من گفت:


از زندگي متنفرم ، زيرا بجز درد نيست!!


و ديروز كه از گورستان مي گذشتم


زندگي را ديدم كه بر بالاي گور او مي رقصيد.....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد.

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم .بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفتق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان ميدهد.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار نمي توان عشق ورزيد.

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نيز ميل دارد بخورد.

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست. بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است . به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسيده شده است دچار آفت مي شود.

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترين لذت دنيا است.

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
 

يك نگاه وطنين يك صدا

دلي را لرزاندو

رقص باد بوي ياس آبي آسمان آرامش رنگين كمان

را معني كرد

اما ناگهان

سكوت خواست چيزي نگوي

سنگيني سكوت بر دل وروحم چيره گشت

دل گفت دوستش بدار

اما

سكوت گفت:آنگاه دلي ديگر مي شكند

ووقتي دل ديگر شكست

محبوبت مي شكند

دل گفت:چگونه فراموش كنم كه ارامش رنگين كمان

وآبي آسمان رانتوان فراموش كرد

سكوت گفت:اگر سياهي شب را بخواهي ديگر ابر رقصاني در آسمان نمي بينيد

دل گفت:خلوت شب را چه كنم

پس روياي شبانه به من ده!!

سكوت گفت:تو نتوان روياي داشته باشي كه متعلق به ديگري است

پس نبايد دوستش بداري…………

اما دل نافرمان گستاخي مي كندوآن گاه

تمام روزو شب را به دنبال اويم

فرمانرواي اين سكوت چه با شكوه است و

بندگي دل من چه غريبانه

تو نزديك من ومن به دنبال تو

با تو ام هر كجا وهر زمان

اما چه مي توان كرد……..

كه بي توام هر كجا وهر زمان

اين است تاوان گستاخي من

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
 

امشب هزاراي كاش را زمزمه كردم

امشب هزار اي كاش را جستجو كردم

امشب هزاران روز را چرخيدم

امشب هزاران دل را گذاشتم

امشب هزاران بغض را شكستم

امشب هزاران راز را نگفتم

امشب نگاهم را كلامم را

امشب صدايم را هوايم را دزديدم

امشب خيالم را نگارم را

كابوس شبها روياي روزهايم را دزديدم

صداي شكستنم همدم روزو شبم را دزديدم

اما اي كاش

امشب اشكهايم هم تنهايم نمي گذاشتند

امشب هزاران اي كاش را زمزمه كردم

اما اي كاش

اين قصه كه آغازي نداشت پاياني هم نمي داشت

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

 گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
باورم میکنی وقتی بهت میگم دارم میمیرم
باورم میکنی وقتی بهت میگم دلم پره
باورم میکنی وقتی بهت میگم روحم درد میکنه
باورم میکنی وقتی بهت میگم فقط دستای تو که ارومم میکنه
باورم میکنی وقتی بهت میگم هنوزم نگاهت ذوبم میکنه
باورم میکنی وقتی بهت میگم وقتی میخوابی نمیتونم نگات نکنم
باورم میکنی وقتی بهت میگم تو رو همراه سختی هات دوست دارم
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

خوشــا دردی که درمــانش تو بـاشی          خوشــا راهی که پایانش تو باشی
خوشـا چشمی کـــه رخســار تــو بیند          خوشاملکی که سلطانش تو باشی
خوشــا آن دل که دلــدارش تـو گردی          خوشا جانی کـه جانانش تو باشی
خوشی و خـــرمـــی و کــــامــرانـــی          کسی دارد که خواهانش تو باشی
همه شادی و عشرت باشد ای دوست          در آن خانه که مهمانش تو باشی
مشو پنهــان از آن عــاشق که هر دم          همه پیــدا و پنهــانش تـو بـاشی
بــرای آن بـــه تــَرک جــان نــگویـد          دل بیچاره تـا جــانانش تو بـاشی
چه باک آیـد ز کــس آن را کــه او را          نگهـدار و نگهبـانـش تــو باشی

****************

         بار الها سوی تو بهر نیاز آمده ایم  

     رو به درگاه تو با سوز و گداز آمده ایم
     

               ما گنهکار و سر افکنده توئی بخشنده      

      بـه درگـه پادشـه بنــده نـــواز آمــده ایم

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

 

     به من آرامشی ده،تا بپذیرم آنچه نمی توانم تغییر دهم

    دلیری ده،تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

    بینشی ده،تا تفاوت این دو را بدانم

    مرا فهم ده،تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
يادش به خير بچه بودم...هر چی می پريدم دستم به اونجا که می خواستم نمی رسيد.چیزایی که بالای کمد می ذاشت مامانم...می گفت نباید دستم بش برسه...حالا یا خوردنی بود ــ و نباید زیاد می خوردم ــ یا خراب کردنی بود ــ و... ــ
هنوزم که هنوزه قدم به خیلی جاها نمی رسه...دستم به خیلیا نمی رسه...بعضیا مثل شیرینی بالای یخچالن؛آدم می خواد بخوردشون...بعضیا رو هم...
حالا اینا به کنار...من موندم خدا اون بالا ...تو آسمون چی گذاشته؟
چیه که با هر چی صندلیو چارپایه و نردبون می ذارم بهش نمی رسم...
نمی دونم چیه؟اگه بهش برسم می خورمش؟ یا داغونش می کنم...
 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

خوشا به حال آنان كه مي بخشند بي آن كه به ياد آرند ،

 ومي گيرند بي آنكه فراموش كنند .

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم
بد نيست اگرخانه ما سيماني است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم
هر وقت زيادمان دلي ميشکند
بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

شب بود

 شمع بود

 من بودم و تنهايي

شب رفت شمع سوخت من ماندم

و... تنهايي

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
 

من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و شادیم

مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
زبانم را  نمی فهمی .  نگاهم را نمی بینی 

ز اشکم  بی خبر ماندی و آهم را نمیبینی

سخنها خفته در  چشمم . نگاهم صد  زبان دارد

سیه چشمها ! مگر طرز  نگاهم را نمیبینی

پریشانم . دل مرگ اشنایم  را نمی جویی

پشیمانم . نگاه عذر خواهم را نمیبینی ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک 

 آسمان امامت وولایت حضرت ثامن الحجج

 علی ابن موسی الرضا (ع)برهمه عاشقان مبارک باد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
دل من چرا باز تنها نشستي چرا باز چشماتو بستي از كي دلگير شدي كه اين جوري چشمات يه

درياست حيف اون چشماي خوشگل نيست شايدم فكر مي كني كه هنوزم كسي منتظرت اونجاست

آخه اي دل غمگين من مگه نمي شنيدي چي مي گه چرا فكر مي كردي مي ره و بر مي گرده مي دونم

دل من چقدر حرفاي ناگفته باهاش داشتي اون روزو يادته من كه هيچ وقت يادم نمي ره دل من

يادته چقدر گريه كردي چقدر با نيگات دلشو بدرقه كردي فكر مي كردي كه چقدر به تو و دل تو بد

كرد فكر ميكردي كه به يكي ديگه نيگا كرد خيلي دوست داشتي بدوني چه كسي چشاشو

گول زد يا اون كيه كه بين دلاتون سد زد يادته دل من بهت گفتم نكن اين كارو عزيزم اون وقت يه روزي

كنارت پا به پات بايد اشك بريزم ولي تو گوش نكردي حواستو دادي به پيشش نيگاتو دوختي به

چشماش تا مي گفت واسم عزيزي مي مردي واسه حرفاش حالا ديگه هيچ كس نمي تونه جلوي

تورو بگيره نمي ذاشتي كسي جز اون فكر تورو بخونه مهربون تو اما با اون مهربون ترين تو دنيا

اما اي دل قشنگم دنيا بهتون نبود وفادار حالا تو اينجا نشستي با يه قلب پاره پاره توي آسمون

چشمات من نمي بينم ستاره مي دونم كه يه روزي دل اون پشيمون مي شه بازم با يه بغل گل

مي يادش دل قشنگم ولي اون روز ديگه ديره دل من فكر نكن كه تنها هستي من و خدا و آسمون

باهاتيم انقدر مهربوني كه ما پيشت خاك پاتيم دلي رو كه داده بودي روزگار پسش مي گيره

اوني كه وفا نداره توي تنهايي ميميره

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط   | 
اي رفته زدل ” رفته زبر”رفته زخاطر

برمن منگر تاب نگاه تو ندارم

برمن منگر زانكه بجز تلخي اندوه

در خاطراز آن چشم سياه توندارم

اي رفته زدل راست بگو بهرچه امشب

با خاطره ها آمده اي باز به سويم؟

گرآمده اي از پي آن دلبر دلخواه

من او نيم او مرده ومن سايهي اويم

من او نيم آخر دل من سرد و سياه است

او در دل صد زاده زعشق و شرر داشت

اودر همه جا با همه كس در همه احوال

سوداي تورا اي بت بي مهر به سرداشت

من او نيم اين ديده ي من گنگ وخموش است

درديده ي او آن همه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده درآن نرگس شبرنگ

مرموزتراز تيرگي شامگهان بود

من او نيم آري لب من اين لب بي رنگ

ديريست كه با خنده اي عشق تو نشكفت

اما برلب او آن همه دم خنده اي جان بخش 

مهتاب صفت برگل شبنم زده مي خفت

برمن منگر تاب نگاه توندارم

آن كش كه تو مي خواهيش ازمن بخدا مرد

اودرتن من بود و ندانيم كه به ناگاه

چون ديده چه هاكردو كجارفت و چرامرد؟

من گور ويم گور ويم برتن گرمش

افسردگي و سردي كافور نهادم

اومرده و درسينه ي من اين دل  بي مهر

سنگي ست كه من برسرآن گورنهادم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط   | 
 

يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه

زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: " من از سن لوئيز ميام,  و فقط از اینجا رد می شدم.

بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره,  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و او به زن چنين گفت:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين  زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم  نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"

 

خداییش حیف نیست زنجیر به این قشنگی رو پاره کنیم؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

مي خواهم دوستت باشم، كسي از جنس دغدغه هاي تو، كسي كه صدايت را مي شنود و دلهره هايت را مي شناسد و خوب مي داند كه تنهايت چه رنگي است، مي خواهم صدايت كنم با لفظي كه هميشگي نيست! و دست هايم را در دست هايت بفشارم، اما دريغ صدايم به گوشت نمي رسد، وچشم هايت نگاه عاجزانه ام را نمي پذيرد و خود در كمين نگاه ديگريست و دست هايت به دست هاي سردم پناه نمي دهد و حصار يخي قلبت با گرماي سوزان قلبم ذوب نمي شود...

حال تو اي معشوق سنگ دل و روياهاي تنهايي من، بگو آخر من به كدام گناه قصاص مي شوم و به چه جرمي پشت ميله هاي آهنين زندانِ جدايي حبس مي شوم، بگو اي تنها دليل بودنم، چرا چشمانت به باران اشك هايم اعتنايي ندارد چرا دست هاي پر مهرت مرا از محبتشان محروم مي كند و با تبر محنت به ريشه هاي قلب آشفته ام مي زنند و آن را از درون خاك شادي بيرون مي كشند و به درون مرداب غم ها مي افكند.

آخر مگر قلب تو از چيست؟ كه با ديدنِ شمعِ وجودم نمي شكند، چشمانت با كدام قلم مو نقاشي شده كه نگاه دريايي اش را از من دريغ مي كند، چگونه زنده بمانم وقتي پروانه ي دلم در تلاش پروبال سوزش به دور شمعِ هستي ات ناكام مانده به كدام نعمت خدا دل خوش كنم كه بزرگترين و زيباترين نعمت او به من علاقه اي ندارد؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

                      عـشـــق يـعنــی مستی و ديوانگی

                                                                عـشـــق يـعنــی با جهانيان بيگانگی

                   عـشـــق يـعنــی شب نخفتن تا سحر

                                                                 عـشـــق يـعنــی سجده ها با چشم تر

                   عـشـــق يـعنــی سر به دار آويختن

                                                                 عـشـــق يـعنــی اشک حسرت ريختن

                   عـشـــق يـعنــی انتظار و انتظار

                                                                  عـشـــق يـعنــی لحظه های بی جواب

                   عـشـــق يـعنــی در جهان رسوا شدن

                                                                 عـشـــق يـعنــی مست و بی پروا شدن

                   عـشـــق يـعنــی زندگي را باختن

                                                                 عـشـــق يـعنــی سوختن و ساختن

                   عـشـــق يـعنــی شاعری دل سوخته

                                                                   عـشـــق يـعنــی آتشی افروخته

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
تو را دوست می دارم نه برای فرار از تنهایی خویش
تو را دوست می دارم نه برای فراموش کردن شبهای گریه
تو را دوست می دارم نه برای آنکه شب ظلمانیم را با ماه وجودت مهتابی کرده ای
تو را دوست می دارم نه برای محبتی که به من ابراز می داری
تو را دوست می دارم نه به خاطر آن اندام اغوا کننده زنانه ات
تو را دوست می دارم نه به خاطر آن خنده ها که تو را مانند یک فرشته می کند
تو را دوست می دارم نه چون دلداده آن قلب معصوم و پاک تو باشم
تو را دوست می دارم نه از برای آنکه از مشکلات خویش رهایی یابم
تو را دوست می دارم نه از برای پیچش موهایت که دیوانه ام می کند.
تو را دوست می دارم نه به خاطر چشم های سیاهت که لانه غم است.
تو را دوست می دارم به خاطر خودت و فقط به خاطر خود تو. به خاطر وجودت و به خاطر آن غنچه ناشکفته ای که سالها در مقابل باد پرپر شده است و نیاز به ترمیم دارد تا بشکفد. نیاز به زمان دارد تا به آفتاب زیر ابرها سلام کند و بخندد و آه از این خنده های تو که مرا به سرزمین رویاها می برد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
آری آری زندگی زیباست

 

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

 

گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

 

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

 

زندگانی شعله می خواهد ندا در داد عمو نوروز

 

شعله ها را هیمه باید روشنی افروز


شامگاهان،راه جویانی که می جستند آرش را به روی

قله ها

 
پی گیر،بازگردیدند،بی نشان از پیکر آرش
 
 
 
باکمان وترکشی بی تیر
 
 
 
آری ،آری، جان خود در تیر کرد آرش.
 
 
 
کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

عشق یعنی انتظار و انتظار.....عشق یعنی هر چی بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر.....عشق یعنی سجده با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن.....عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به دار آویختن.....عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب.....عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن.....عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست.....عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز.....عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه.....عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن.....عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن.....عشق یعنی قطره دریا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر.....عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی.....عشق یعنی بندگی آزادگی
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

اي بسته به تو همهء‌ وجودم     _____    من لايق عشق تو نبودم

عشقي که نهفته در دلم بود       _____    ‌ در راه محبت تو کم بود

من از تو، ز تو به خود رسيدم   _____     با عشق تو من خدا رو ديدم

بي تو رفتم ،‌ بي تو ماندم         _____    باورم هرگز نبود بي تو بمانم

بي تو خسته ،‌ دل شکسته        _____     ‌ اي همهء‌ بود و نبودم

سوگند به خالق محبت             _____      سوگند به پاکي و صداقت

اکنون که جدا از تو غريبم        _____      زان عشق تو گشته بي نصيبم

من بي تو از جان خود سيرم      _____     کاش مي شد که به پاي تو بميرم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
 

از پشت پنجره غبار گرفته دل تنهایم به ابرهای اسمان می نگرم....
خدایا چقدر تنگ و تاریک است کلبه ی خالی از عشق و مهر.....
ای خدای من تو بهترازهرکسی میدانی که من به چه می اندیشم!....
پس موج تشویش رادر این دریای طوفانی و سرد دلم محو کن و
در ان فانوسی قرار بده تا روی شنهای گرم ساحل ارامش بگیرم....
خدایا مهرت را به دیوار نامریی قلبم بنشان تا روح سرگردانم به افقی
روشن نزدیک شود و جسم خاک الودم در چشمه ای زلال مطهر گردد......

خدایا این دل پر خون را که در تنهایی می گرید را امیدوارو عاشق  گردان...
تا غمهایی که بر وجودش سایه افکنده وسایه ای که پر از سیاهی است را
از بین ببرد..........

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
سلام

انشاء الله که حال شما بازدید کننده عزیز خوب باشه

امروز از یه سانحه جون سالم به در بردم

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
عشق گياهي است در هند كه اگر بر هر گياهي حتي بر درختي تنومند بپيچد،آن را از پاي در خواهد آورد. و امروز من آن درختي هستم كه عشق تو پيچك وار گردش پيچيده و در تمام وجود او ريشه دوانده و يقين دارم كه روزي او را از پاي در خواهد آورد. و امروز وصيت مي كنم كه بعد از مرگم چشمانم را باز بگذارند و مرا در كفن سياهي بپيچند.و تو اما بعد از مرگم به ديدارم بيا تا با ديدن چشمان بازم دريابي كه چشم انتظار تو از دنيا رفته ام ،و با ديدن رنگ سياه كفنم بداني كه هر چه سياهي و تباهي بوده كشيده ام.و بعد از مرگم سينه ام را بشكاف و قلبم را بيرون بياور تا آن خانه را كه از عشق برايت بنا كرده بودم و گرداگردش حصاري از محبت كشيده بودم، ببيني و اگر آن حصار را شكسته يافتي تعجب نكن و بدان كه تو به دست خود آن را شكستي.و قلبم را با دستانت لمس كن تا بداني كه حتي بعد از مرگم نيز از شوق نوازش دستانت مي تپد.و اگر قلبم را گرم يافتي بدان كه از عشق تو گرما مي گيرد.و دستم را در ميان دستانت بگير تا سردي آن را خوب حس كني.و مپندار كه بعد از مرگم ريشه هاي عشق تو در وجودم خواهد خشكيد.و پس از آنكه مرا در دل خروارها خاك سياه مدفون ساختي،بر سنگ مزارم بنويس زير اين سنگ كبود در دل خاك سياه مي درخشد دو نگاه كه به ناكامي از اين محنت گاه كرده افسانه هستي كوتاه
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
عشق گياهي است در هند كه اگر بر هر گياهي حتي بر درختي تنومند بپيچد،آن را از پاي در خواهد آورد. و امروز من آن درختي هستم كه عشق تو پيچك وار گردش پيچيده و در تمام وجود او ريشه دوانده و يقين دارم كه روزي او را از پاي در خواهد آورد. و امروز وصيت مي كنم كه بعد از مرگم چشمانم را باز بگذارند و مرا در كفن سياهي بپيچند.و تو اما بعد از مرگم به ديدارم بيا تا با ديدن چشمان بازم دريابي كه چشم انتظار تو از دنيا رفته ام ،و با ديدن رنگ سياه كفنم بداني كه هر چه سياهي و تباهي بوده كشيده ام.و بعد از مرگم سينه ام را بشكاف و قلبم را بيرون بياور تا آن خانه را كه از عشق برايت بنا كرده بودم و گرداگردش حصاري از محبت كشيده بودم، ببيني و اگر آن حصار را شكسته يافتي تعجب نكن و بدان كه تو به دست خود آن را شكستي.و قلبم را با دستانت لمس كن تا بداني كه حتي بعد از مرگم نيز از شوق نوازش دستانت مي تپد.و اگر قلبم را گرم يافتي بدان كه از عشق تو گرما مي گيرد.و دستم را در ميان دستانت بگير تا سردي آن را خوب حس كني.و مپندار كه بعد از مرگم ريشه هاي عشق تو در وجودم خواهد خشكيد.و پس از آنكه مرا در دل خروارها خاك سياه مدفون ساختي،بر سنگ مزارم بنويس زير اين سنگ كبود در دل خاك سياه مي درخشد دو نگاه كه به ناكامي از اين محنت گاه كرده افسانه هستي كوتاه
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
التماست نمي كنم هرگز گمان نكن كه اين واژه را در وادي آوازهاي من خواهي شنيد تنها مي نويسم بيا بيا و لحظه يي كنار فانوس نفس هاي من آرام بگير نگاه كن ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتي پيش اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم حال هم به چراغ همين كوچه ي كوتاه مان قسم بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم كافي ست تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع كني اما تو را به جان نفس هاي نرم كبوتران هره نشين بيا و امشب را بي واسطه ي سكسكه هاي گريه كنارم باش مگر چه مي شود يكبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت كنم ؟ ها ؟ چه مي شود ؟
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

اگر فریاد بودم ،فقط می گفتم عشق

اگر زمستان بودم با عشق به پیشواز بهار می رفتم

اگر با آن همسفر بودم ،فقط سر سفره عشق می نشستم

اگر سنگین ترین وزنه دنیا بودم ، باز هم عشق سنگین تر بود

اگر من زبان همه ی خوبی ها بودم ، مقدم عشق را گرامی می شمردم

اگر مالک دنیا بودم ،آن را نثار عشقی می کردم

اگر عاشق بودم فقط از عشق حرف می زدم

اگر زبان عشق را نمی فهمیدم ،با زبان اشاره با عشق حرف می زدم

اگر بی کار بودم همیشه وقتم را با عشق پر می کردم

اگر آهنگ ساز بودم فقط برای عشق می نواختم

اگر کارمند انتقال خون بودم ، به همه یک قطره عشق تزریق می کردم

اگر نمازگزار بودم ، روزی دو رکعت نماز عشق می خواندم

اگر مومن بودم در مقابل عشق سجده می کردم

اگر دروغگو بودم هرگز به عشق دروغ نمی گفتم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود                    اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود             تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود               چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت             عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر             پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

من به دو چيز عشق مي ورزم:

يكي تو و ديگري وجود تو

به دو چيز اعتقاد دارم:

يكي خدا وديگري تو

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم:

یکی تو و دیگری خوشبختی تو

من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم

یکی تو و دیگری برای با تو موندن تا همیشه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

خوشحال بودن برای تو...غمگین بودن برای من

زندگی برای تو............مرگ برای من

باهم بودن برای تو......تنها بودن برای من

همه چیز برای تو.......ولی تو برای من

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
 

بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم                                         

است که تو و هستی تو را نیز نابود می کند                                            

بگذار گرمی عشق را حس نکنی تا معنی خاکستر                                   

عشق را نیز ندانی                              

اما...اما اگر عاشق شدی فقط یکی را دوست بدار,                               

تنها برای یک نفر قدم بردار وتنها برای یک نفر                                        

عشق پاک وآسمانی داشته باش 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/21ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 
بار، ۹۰۰ جمله ي عاشقانه را در ۸۰۰ جای مختلف بین ۷۰۰ نفر به ۶۰۰ زبان مطرح کردم. ۵۰۰ نفر آنها ۴۰۰ جمله را به ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند. ۱۰۰برگ برای تو در ۹۰ روز، روزی ۸۰ مرتبه خواندم. ۷۰ جمله ی آن را در روز، روزی ۶۰ مرتبه به صورت ۵۰ تایی برای خودت تکرار کردی و ۴۰ تای آن را آموختی پس از ۳۰ دقیقه ۲۰ بار آن را از تو سوال کردم و تو به ۱۰ سوال من ۹ مرتبه ۸ سوال ۷ جواب صحیح دادی و در فاصله ی ۶ روز، روزی ۵ مرتبه در ۴ ساعت تو را به ۳ مکان از مکان های عاشقانه دعوت کردم ۲ ساعت التماس کردم تا ۱ مرتبه گفتی: دوستت دارم اما تو....
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
ازم ميخواي ببخشمت; دنبال يک بهونه ام بايد بياي به ديدنم; ببيني عاشقونه ام هرجوري خواستي عزيزم; يادته رنجوندي منو خاکسترم عاشقته ;با اينکه سوزوندي منو وقتي تو تنهام ميذاري حوصله ي کي سر ميره؟ آخه تو که نميدوني; انگاري قلبم ميميره دوباره توي سينه ام; وقتي مياي هوا مياد به حرمت غزل قسم; انگار خود خدا مياد من با کي همزبون بشم؟ ستاره ها که عاشقن کاشکي مثه اونا بشم; مست و رها که عاشقن از خود من نمي دونم; با تو کي مهربون تره؟ واسه کبوتر نگات; چشم کي آسمون تره؟
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
بوسه يعني وصل شيرين دو لب بوسه يعني خلسه در اعماق شب بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني آتش و گرماي تب بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب , لذت از ديوانگي بوسه يعني حس طعم خوب عشق طعم شيريني به رنگ سادگي بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن بوسه سرفصل كتاب عاشقي بوسه رمز وارد دلها شدن بوسه آتش مي زند بر جسم و جان بوسه يعني عشق من , با من بمان شرم در دلدادگي بي معني است بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان طعم شيرين عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است بهترين هديه پس از يك انتظار بشنويد از من فقط يك بوسه است بوسه را تكرار مي بايد نمود بوسه يعني عشق و آواز و سرود بوسه يعني وصل جانها از دولب بوسه يعني پر زدن , يعني صعود
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
زماني كه از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت كه ميگفت: تا اخر عمر با تو هستم از او پرسيدم تو كي هستي؟ جواب داد من غم هستم و من ان لحظه گمان كردم غم عروسكي است كه با ان سرگرم مي شويم.ولي اكنون كه طمع جدايي را درك مي كنم فهميدم كه ما عروسكي هستيم بازيچه ي غم!!!!!!! وقتي به دنيا امدي هوا باروني بود؟ نه نه!اشتباه نكن.اونا بارون نبودن اونا اشکهای خدا بود...اخه بکی از فرشته ها شو اشتباهی فرستاده بود به کره ی خاکی ما!!!!!!!!!! وقتی من به دنيا امدم هوا طوفانی طوفانی بود اصلا سيل جاري بود. اخه مي دونين كه........
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
رو لبات قصه عشقه تو چشات نور امیده توی دست مهربونت رو گونه های جَوونت پر از مهر پر از لطف پر از مژده و نویده رو لبات قصه عشقه تو چشات نور امیده توی دست مهربونت رو گونه های جوونت پر از مهر پر از لطف پر از مژده و نویده رو لبات قصه عشقه تو چشات نور امیده توی دست مهربونت رو گونه های جوونت پر از مهر پر از لطف پر از مژده و نویده مژده اومدنت به خونه میده مژده رونق آشیونه میده مژده دیدن تو بودن با تو با تو بودن با تو بودن ، با تو بودن همه امیدمه با تو بودن همه نیازمه نیازمه آه ه دوست دارم من هر جا که هستم با تو باشم با تو باشم اگه هوشم اگه مستم با تو باشم با تو باشم دوست دارم با تو باشم ، با تو بمیرم
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
دوستت دارم قسم به اشک چشمات دوستت دارم قسم به تار موهات دوستت دارم قسم به اون نگاهت دوستت دارم قسم به چشم پاکت دوستت دارم قسم به قلب خسته ات دوستت دارم قسم به لبای بيستت دوستت دارم قسم به صافی آيينه دوستت دارم قسم به دل بی کينه دوستت دارم قسم به گل و گلدون دوستت دارم قسم به ليلی و مجنون دوستت دارم قسم به پرواز ابر دوستت دارم قسم به خورشيد زرد دوستت دارم قسم به موج دريا دوستت دارم قسم به عشق زيبا دوستت دارم قسم به خون رگها دوستت دارم قسم به رنگ برگها دوستت دارم قسم به گرمی روز دوستت دارم قسم به شب خاموش دوستت دارم قسم به شب سياه دوستت دارم قسم به سفيدی دلا دوستت دارم قسم به جون عاشقا دوستت دارم قسم به جون ماهی ها دوستت دارم قسم به گلهای زيبا دوستت دارم قسم به آرزوها
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان عشق يعنی معنی رنگين کمان عشق يعنی شاعری دل سوخته عشق يعنی آتشی افروخته عشق يعنی با گلی گفتن سخن عشق يعنی خون لاله بر چمن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنی رسم دل بر هم زدن عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز عشق يعنی عالمی راز و نياز **************************** عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی درد و محنت در درون عشق يعنی يک تبلور يک سرود عشق يعنی يک سلام و يک درود عشق ، آمدنی بود نه آموختنی
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا