|
انتظار وانتظار
|
||
|
به نام او که آرام بخش دلهاست |
رونق عهد شباب است دگر بستان را |
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را |
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی |
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را |
گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش |
خاکروب در ميخانه کنم مژگان را |
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان |
مضطرب حال مگردان من سرگردان را |
ترسم اين قوم که بر دردکشان میخندند |
در سر کار خرابات کنند ايمان را |
يار مردان خدا باش که در کشتی نوح |
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را |
برو از خانه گردون به در و نان مطلب |
کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را |
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است |
گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را |
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد |
وقت آن است که بدرود کنی زندان را |
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی |
دام تزوير مکن چون دگران قرآن را |
آموخته ام که سکوت تنها درسیه که ما نمی تونیم یاد بگیریم .
آموخته ام که به خودم احترام بذارم .
آموخته ام که این ترس از مشکلات است که انسان را می کشد نه خود آن .
آموخته ام که حفظ کردن دشوار تر از پیدا کردنه .
آموخته ام که آزاد باشم .
آموخته ام که نگذارم عصبانیت بر من چیره شود .
آموخته ام که نمی توان یک باره همه چیز را تغییر داد .
آموخته ام که خونسرد باقی بمانم .
آموخته ام که یک طرفه به قاضی نروم .
آموخته ام که آرامش یه نعمت خیلی بزرگه اگر قدر اون را بدونیم .
آموخته ام که بهترین کلاس درس دنیا زیر پای پیر ترین فرد دنیا است .
آموخته ام که پول شخصیت نمیاره .
آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک نیستم دعا کنم .
آموخته ام که مهربان بودن خیلی مهمتر از درست بودنه .
آموخته ام که گاهی تمام چیز هایی که یک شخص می خواهد فقط در دستی است برای گرفتن دست او و قلبی واسه فهمیدنش .
آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من به این بیندیشم که می تونم همه چیز را دریک روز به دست بیارم.
نمیدانم با کدامین نام بخوانمت...
فقط میدانم که
دوستت دارم و میدانم که تویی دشمن جانم
از چه رو با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
ای کاش حداقل میتوانستم نامت را صدا کنم
وقتی عاشقی گناهه
وقتی عاشق بی پناهه
وقتی که شبای عاشق،
پر گریه، پر آهه
دیگه باید عشقو توی قصه خوند
دیگه باید پا به پای قصه موند
نام خود عاشق نهادم دلبری یادم نکرد
یار من وقتی که شیرین بود فرهادم نکرد
بر بیابان رفتم و چون آسمان غوغا زدم
عاقبت دلدار من گوشی به فریادم نکرد
در جهان هر دم به ملک درد طوفان می وزد
تک شدم در دار غم آزاده ای شادم نکرد
قلب من در آتش هجران عجب مردانه سوخت
مردی از این بند و دام تیره آزادم نکرد
عجب صبري خدا دارد
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدیگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ,
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای هر سوال نمره ای از یک الی هفت بدهید و در اخر جمع بزنید.
خیلی عجله دارم او را ببینم.
به نظر من او خیلی جذاب است.
او نسبت به اکثر مردم معایب کمی دارد.
به خاطر او هر کاری را انجام می دهم.
به نظر من او خیلی دلرباست.
دوست دارم احساسات خود را با او در میان بگذارم.
وقتی با هم کار می کنیم کار برایم خیلی خوشایند است.
دوست دارم که او فقط به من تعلق داشته باشد.
اگر اتفاقی برای او بیفتد خیلی ناراحت می شوم.
اکثر اوقات به او فکر می کنم.
وقتی با هستم خیلی خوشحالم.
خیلی مهم است که او به من علاقه مند باشد.
برایم دشوار است که برای مدت طولانی از او دور باشم.
حقیقت این است که خیلی به او علاقه مندم.
کاملا درست =۷ کمی غلط=۳
معمولا درست=۶ معمولا غلط=۲
کمی درست=۵ کاملا غلط=۱
نامطمئن=۴
تفسیر داده ها
کسانی که واقعا عاشق هستند=۸۹
کسانی که به احتمال زیاد عاشق هستند.=۸۰
کسانی که به احتمال کم عاشق هستند=۷۷
کسانی که به احتمال زیاد عاشق نیستند=۶۸
کسانی که مطمئنا عاشق نیستند.=۵۹
خدايا وقتي سرنوشت مرا مينوشتي ..... يادت رفت
به من عشق دادي و معشوق يادت رفت...
به من اشك دادي و خنده يادت رفت...
به من نگريستن دادي و بازتاب يادت رفت...
به من مهر ورزيدن دادي و مهر ديدن يادت رفت...
به من عمر دادي و كاميابي يادت رفت...
حالا تا ابد اشك حسرت خواهم ريخت ولي گله از تو يادم نخواهد رفت...
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
او که خوابيده ست در اين گور سرد
بودنش را هيچ کس باور نکرد
از دیدن نور ماه یه عمر بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون اشک ریختنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخ هوای دوری
من که اینو می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم میای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر ، غصه اثر نداره
از دل تو میدونم هیشکی خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتی تو ماه اسفند
اردیبهشت که میشه برمی گردی با لبخند
غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست
همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر
غصه نخور ستاره
غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی
من چشم به راهت می مونم
ببین تو تنها نیستی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیست
سفر یه امتحان به جون تو بلا نیست
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی در آرزوی که تو بیای و بمونی
آرزومند آرزوهایتان ![]()
![]()
![]()
![]()
با دل ای غم گرفته کمی مهربون باشیم
کاش بیای به باغبونا کمی حرمت بزاری
احترام سایه های خسته رو نگه داری
کاش به آسمونیا دینمونو ادا کنی
سهم خوشبختی مونو وقف بزرگترا کنی
کاش یه کاری بکنی که خستگی ها در بشه
مرحمی بشیم که زخم آدما کمتر بشه
کاش که شاخه ی درخت زندگی رو نشکنیم
گل سرخ
از تو شهر پاک باغچه نکنیم
کاش که پاک کنیم تموم اشکایی که جاریه
رنگ یاسایی کنیم که همیشه بهاریه
کاش که دست پرنده های بی گناهو بگیرم
تویه آسمون بریم دامن ماهو بگیریم
کاش با مهربونیمون غصه ها رو ، کم بکنیم
رشته های عشقو تا همیشه، محکم بکنیم
کاش بشینیم پای صحبت اونا که بی کسن
اگه درد دل کنن به آرزوشون میرسن![]()
کاش که تو عصری که همه چیش سنگی و آهنیه
بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه
کاش هنوز دیر نشده قدر همو خوب بدونیم
نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم![]()
کاش که این یه جمله هیچ موقه زیادمون نره آدمی چه خوب باشه ،
چه بد باشه مسافره .
![]()
آرزومند آرزوهایتان![]()
![]()
![]()
رو پشت بم خونه ها اسمتو فریا بزنم ؟
اجازه هست مردم شهر ، قصه ما رو بدونن ؟
اسم منو ، عشق تو رو ،توی کتابا بخونن؟
اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟
پیش نگاه عاشقت ، چشمامو قربونیکنم ؟
اجازه می دی تا ابد سر بذارم رو شونه هات؟
روزی هزاروصد دفه ، بگم که می میرم برات ؟
اجازه می دی که بگم حرف ترانه ها تویی ؟
دلیل زنده بودنم ، درد بهانه هام تو یی ؟
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ؟
ستارتم اینو میگه ،که تو ،تو اقبال منی ؟
اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟
تو رویا های صورتیم ، خودم رویا تو ببینم ؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بذارم؟
اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم ؟
اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم؟
اجازه هست عکس تو رو ، رو صورت ماه بزنم ؟
طلسم قصه هامونو ، با داشتن تو بشکنم ؟
اجازه می دی که شبا همش بیام تو خواب تو ؟
اون عکسی که با هم داریم جا بدمش تو قاب تو؟
اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره؟
اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و اسمون واسه تو دس تکون بدم؟
اجازه می دی واسه تو قصر طلایی بسازم؟
با یه صدای مخملی برات لالا یی بسازم؟
اجازه می دی که فقط تو دنیا با تو بمونم ؟
هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم ؟
اجازه هست با بال تو پر بزنیم ، بریم بهشت؟
کاش نذاریم برنده شه،تو بازی ما ،سرنوشت؟
اجازه هست با افتخار اهنگ ، سار من بشی؟
تو فصل سخت زندگی باز
ناز من بشی؟
اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه ؟
هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه؟
اجازی می دی پاییز و پر از تولدت کنم ؟
اجازه هست؟ بگو که هست من همشودارم میگم؟
با تو به آسمون می رم با تو یه آدم دیگم؟
اجازه هست یه لحظههم دیگه ازت جدا نشم ؟
گول
ارو نخورم ، محو ستاره ها نشم؟
اجازه می دی که بگم ،من ماله تو،تو مال من؟
من از تو خواهش می کنم که زیر وعده هات نزن
اجازه ی تو دست تو ، اجازه ی من دست تو
اره منتظرتم و دلتنگ...
کوله بارمو بستم وراهی سفرم...
اما بدون همسفر....دستاتو بهم بده و باهام راهی شو...
بیا وتنهام نذارآخه من به بودنت نیاز دارم ...
بهم نفس بده وامید بودن ونوشتن..
من خونمو عوض کردم اما هنوزم همون مهتابم..
با همون دلتنگی ها و دلواپسی ها و دلخوشی ها...
تنهام نذار وبهم سر بزن..
منتظرتم ...
من تو دل ماه شب ۱۴ خونه کردم....
رفتم که بتابم....رفتم که بگم هیچ ابری نمی تونه جلوی بودنمو بگیره...با بودنت اینو به بقیه هم ثابت کن...
من هرجا که باشم بازم منتظرتم ...
ماه شب چهارده خونه دوم من و میعادگاه من و تو...
تنهام نذار....
من از پروانه اي بيشم.......تو از شمعي چه كم داري؟
همانگونه كه سوزاندي مرا....خود نيز ميسوزي
***************************
خونه عشق من قلب ويران شده تو بود كه با نيم نگاه غريبه اي به دست باد سپرديش
خونه عشق من تو اسمون پر ستاره چشمات بود كه بي رحمانه ازم دريغشون كردي
خونه عشق من ميون گرمي نفسهات بود كه كه حالا سرديشون تنم رو ميلرزونه
خونه عشق من لاي مردونگي دستاي پر مهرت بود كه به بچه بازي يه عروسک فروختيشون
خونه عشق من ميون گرمي حرم نفسات بود كه ديگه نفسي واسه همنفس شدن برام باقي نذاشتي...........
خونه عشق من..ميون زمزمه هاي عاشقونت بود كه ديكه جزیه تیکه سكوت حرفي براي گفتن نداري.. ......
خونه عشق من...همش از جنسه تو...از جنس مهرت..صفات....حرفات...خنده هات....و بي وفاييات...من هر شب بالاي سر اين وييرونه جاي جفتمون عزادارم....
جلوه گرچون گل به آغوش چمن يكبـــار شد بلبــلان را در چمن آوارگي بسيـار شـــد
چون نقاب از رخ كشيد آن گل به آغوشچمن بار ديــگر بلبــلان را صــورتي گـلنـــار شد
گر چه بلبل در فراقش گريه چون سيلاب كرد در عوض راهي به صيد گل برش همـوار شد
با هـزاران لــطف او راه وصــالـش مي روم چشم شيطان دور بادا غافــلي هشيــار شــد
سـر بـه دامـانش سپـارم تا غــمي زايل شود گرچه سرها در غمش آويـــزه اي بــردار شد
هركـه از نامـحرمان راه جــدائي بـر گــرفت با طهارت سينـــه اش گنجينه اســرار شــد
كـام دل آســان بـرآيد يــار مي بايد شناخت كو ندارد معــرفت كـي دولــتش ديــدار شد
بـار الهـا يـار مـا كي غيـ بتش سر مي رسـد از فراقش ديده ها خون صبر ما دشـوار شــد
تا به كي خوناب دل از ديده چـون سيل روان اينك از خوناب دل بـايد دمـي گفتـار شــد
شمس پنهان پرتوي هر لحظه بر دل مي زند هـر چـه بـر مـا شـد روا از مقـدم دلـدار شـد
هر كه عاشـق بر جمال سروري چون ماه شد ديـده دريـا كـرد واز خـواب سـحر بيـدار شـد
خاك پايش توتياي چشــم مـا بيــچارگـان خـاك ما هـم مظـهري از كشتـگان يـار شـد
سـاز دل را درســحر بــايد بياد او نــواخــت ساز دل بين سوز دل اندر لبش اظهــار شـد
مي نشـينم تـا برآيـد مـاه من اي عاشـقان بعد آن گويم زهجــرانـت اجـل در كار شـد
خون صد عاشق روا باشد رضــا در مقدمش عاشقي كردي و نامت شهــره در بازار شد
من گمان ميكردم دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانيست
من چه ميدانستم غنچه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم دلها همه از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند...
**************************************
من يعنی يک دريا بی کسی، من يعنی يک آسمان دلتنگی، من يعنی يک بيابان تشنگی، من يعنی يک گورستان آرزو، يعنی يک دنيا غم، من يعنی يک قفس پرواز، من يعنی يک احساس ناپخته و خام.
شکايت از چه کنم که با دست خود خون بر دل بيمار خود کرده ام.
حکايت ازچه کنم که خود شاهد اين حکايتم. از زمانی که روح خويش را قربانی تو کردم، از زمانی که من فنای تو شد، بر سنگ نوشته زندگيم مهر غم زده شد. در خيال بتی زيبا، بی نقص و کامل از تو ساختم و در عمل به خطا خدايی کرده و به آن جان بخشيدم.
ابتدا قلب خود را به تو هديه کردم، سپس خداييم را و دست آخر خود به پايت افتادم. همه چيزدر راه تو نهادم. در تو فنا شدم. تو رفتی. تو رفتی و من فنا ماندم.
رفتی و زخم تبرت را بر ساز زندگی من زدی. آخر تو را از اين زخم جز ويرانی من چه حاصل بود؟نمی باست آرزوهايم رادر حباب زندگی می دميدم.
امشب ديگر بغض فرو مانده ام می ترکد. چاه تنهاييم آنقدر در خود جوشيد تا خشک شد. ديگر اينجا ماندن، پس از مرگ آن تک درخت عاشق سزاوار نيست. بايد رفت... بايد رفت...
نمي دانم نمازم را كدامين قبله بگذارم...
و دست پرنيازم را به دستان كه بسپارم..
گمانم كنج تنهايي همه تقدير من بوده..
خدايا ...يك تشكر هم به درگاهت بدهكارم...
به مثل آسمان پاكي خداي مهرباني ها...
مرا درياب خوبه من, كه از تو سرشارم...
مرا نگذار بيهوده اسير آرزو مانم...
اگر دنياي رويايم سراسر زيرو رو گردد..
.فقط يك حرف ميماند ,
عزيزم
دوستت دارم...
سكوت كردم، در برابر همه دل واپسی ها
در برابر دل تنگی و همه ی پستی ها
سكوت معنا داشت، حرفی برای تو
حرفی از عشق و عاطفه داشت
من از خود گذشتم تا كه
امروز در اين شب
شب ترس و
وحشت
باشم
با تو
امروز
بايد رفت
رفت و گذشت
گذشت از دل واپسی
امروز بايد پاك كنم همه غبار را
بايد پر بگيرم،نه با درد كه با اميد و مهر
امروز دست هايم به سوی توست، آری تو، تو
تو كه دردم می دانی و قصه ی من را برايم نوشتی
تو كه امتحان می كنی بنده هايت را با سخت ترين امتحان
من امروز برای تو نوشتم، تو كه بهترينی و جز تو از كس طلب كمك نكنم
عاشقت هستم اما افسوس كه بين ما فاصله ای است.
فاصله ای كه عشق من و تو را زير سوال می برد.
فاصله ای كه در اعماق آن ، دلتنگی و اشك دوری ديده می شود.
عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين رنگ عشق را كم رنگ كرده و اسير خودش
كرده است. من همان آسمانم كه عاشق تو هستم ای دريا.
من همان آسمانی هستم كه گاه ابری هستم گاه آفتابی ، گاه آبی هستم گاه مهتابی .
تو همان دريايی ، كه گاه آبی هستی ، گاه سرخ.
غروب كه ميرسد رنگ سرخی ، طلوع كه فرا رسد رنگ دلنشين آبی ات
به چشم می خورد ما هر دويمان گاهی مواقع همرنگ هم هستيم.
افسوس كه بين ما فاصله ای است .فاصله ای كه هيچ گاه محو نمی شود
و هميشه اين فاصله بين ما وجود دارد، فاصله آسمان و دريا.
آسمان هيچگاه به دريا نمی رسد، و آسمان هميشه گريان است.
باران می بارد چون آسمان می گريد از دلتنگی ميگريد، از دوری و
فاصله ای كه بين دريا و او می باشد ميگريد…
آسمان عاشق درياست اما فاصله بين آنها باعث شده است عشقی بين آنها نباشد!
دريا هم از دوری آسمان نا آرام است. طوفان به پامی كند.
موجهای نا آرامی بر پا ميكند. آسمان می نالد ، صدای رعدش دريا را به نا آرامی
واميدارد .برقش چشمهای آبی دريا را سياه می كند.
آسمان به دريا هديه ای می دهد و هديه آسمان به دريا خورشيد است،
خورشيدی كه در زمان غروب به دريا نزديك می شود.
چه زيباست ابراز عاشقی آسمان به دريا! دريا نيز با گرمای نفسش آسمان را به اشك
ريختن وادار می كند.آسمان می نالد و اشك می ريزد، دريا هم همچنان نا آرام است.
ديدم آسمان آبی به دريای آبی رسيد و دنيا نا آرام شد اما در روياها ديدم در خواب!
ای دريا من كه همان آسمانم با اينكه يك رنگ نيستم اما عاشقت هستم…
ای دريا من عاشقت هستم اما…فاصله ای كه بين من و تو است هيچگاه ما را به هم
نمی رساند و اين فاصله خيلی زياد است .
عاشقت هستم اما افسوس كه بين ما فاصله ای است.
فاصله ای كه عشق من و تو را زير سوال می برد.
فاصله ای كه در اعماق آن ، دلتنگی و اشك دوری ديده می شود.
عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين رنگ عشق را كم رنگ كرده و اسير خودش
كرده است. من همان آسمانم كه عاشق تو هستم ای دريا.
من همان آسمانی هستم كه گاه ابری هستم گاه آفتابی ، گاه آبی هستم گاه مهتابی .
تو همان دريايی ، كه گاه آبی هستی ، گاه سرخ.
غروب كه ميرسد رنگ سرخی ، طلوع كه فرا رسد رنگ دلنشين آبی ات
به چشم می خورد ما هر دويمان گاهی مواقع همرنگ هم هستيم.
افسوس كه بين ما فاصله ای است .فاصله ای كه هيچ گاه محو نمی شود
و هميشه اين فاصله بين ما وجود دارد، فاصله آسمان و دريا.
آسمان هيچگاه به دريا نمی رسد، و آسمان هميشه گريان است.
باران می بارد چون آسمان می گريد از دلتنگی ميگريد، از دوری و
فاصله ای كه بين دريا و او می باشد ميگريد…
آسمان عاشق درياست اما فاصله بين آنها باعث شده است عشقی بين آنها نباشد!
دريا هم از دوری آسمان نا آرام است. طوفان به پامی كند.
موجهای نا آرامی بر پا ميكند. آسمان می نالد ، صدای رعدش دريا را به نا آرامی
واميدارد .برقش چشمهای آبی دريا را سياه می كند.
آسمان به دريا هديه ای می دهد و هديه آسمان به دريا خورشيد است،
خورشيدی كه در زمان غروب به دريا نزديك می شود.
چه زيباست ابراز عاشقی آسمان به دريا! دريا نيز با گرمای نفسش آسمان را به اشك
ريختن وادار می كند.آسمان می نالد و اشك می ريزد، دريا هم همچنان نا آرام است.
ديدم آسمان آبی به دريای آبی رسيد و دنيا نا آرام شد اما در روياها ديدم در خواب!
ای دريا من كه همان آسمانم با اينكه يك رنگ نيستم اما عاشقت هستم…
ای دريا من عاشقت هستم اما…فاصله ای كه بين من و تو است هيچگاه ما را به هم
نمی رساند و اين فاصله خيلی زياد است .
هرگز اجازه نده كسي تو را افتان و خيزان ببيند
عادت كن كه چنان در حق كسي خوبي كني كه ، كه هرگز نفهمد تو بودي
به افكار بزرگ فكر كن، اما از شادي هاي كوچك لذت ببر
فراوان لبخند بزن، هزينه اي ندارد و ارزشش قابل تصور نيست..
گوش كردن را ياد بگير،فرصتها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگربنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن
هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار میده
شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
همسايه ام به من گفت:
از زندگي متنفرم ، زيرا بجز درد نيست!!
و ديروز كه از گورستان مي گذشتم
زندگي را ديدم كه بر بالاي گور او مي رقصيد.....
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم .بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفتق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان ميدهد.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نيز ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست. بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است . به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسيده شده است دچار آفت مي شود.
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترين لذت دنيا است.
و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.
يك نگاه وطنين يك صدا
دلي را لرزاندو
رقص باد بوي ياس آبي آسمان آرامش رنگين كمان
را معني كرد
اما ناگهان
سكوت خواست چيزي نگوي
سنگيني سكوت بر دل وروحم چيره گشت
دل گفت دوستش بدار
اما
سكوت گفت:آنگاه دلي ديگر مي شكند
ووقتي دل ديگر شكست
محبوبت مي شكند
دل گفت:چگونه فراموش كنم كه ارامش رنگين كمان
وآبي آسمان رانتوان فراموش كرد
سكوت گفت:اگر سياهي شب را بخواهي ديگر ابر رقصاني در آسمان نمي بينيد
دل گفت:خلوت شب را چه كنم
پس روياي شبانه به من ده!!
سكوت گفت:تو نتوان روياي داشته باشي كه متعلق به ديگري است
پس نبايد دوستش بداري…………
اما دل نافرمان گستاخي مي كندوآن گاه
تمام روزو شب را به دنبال اويم
فرمانرواي اين سكوت چه با شكوه است و
بندگي دل من چه غريبانه
تو نزديك من ومن به دنبال تو
با تو ام هر كجا وهر زمان
اما چه مي توان كرد
……..كه بي توام هر كجا وهر زمان
اين است تاوان گستاخي من
امشب هزاراي كاش را زمزمه كردم
امشب هزار اي كاش را جستجو كردم
امشب هزاران روز را چرخيدم
امشب هزاران دل را گذاشتم
امشب هزاران بغض را شكستم
امشب هزاران راز را نگفتم
امشب نگاهم را كلامم را
امشب صدايم را هوايم را دزديدم
امشب خيالم را نگارم را
كابوس شبها روياي روزهايم را دزديدم
صداي شكستنم همدم روزو شبم را دزديدم
اما اي كاش
امشب اشكهايم هم تنهايم نمي گذاشتند
امشب هزاران اي كاش را زمزمه كردم
اما اي كاش
اين قصه كه آغازي نداشت پاياني هم نمي داشت
گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم
گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست
گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی
گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم![]()
خوشــا دردی که درمــانش تو بـاشی خوشــا راهی که پایانش تو باشی
خوشـا چشمی کـــه رخســار تــو بیند خوشاملکی که سلطانش تو باشی
خوشــا آن دل که دلــدارش تـو گردی خوشا جانی کـه جانانش تو باشی
خوشی و خـــرمـــی و کــــامــرانـــی کسی دارد که خواهانش تو باشی
همه شادی و عشرت باشد ای دوست در آن خانه که مهمانش تو باشی
مشو پنهــان از آن عــاشق که هر دم همه پیــدا و پنهــانش تـو بـاشی
بــرای آن بـــه تــَرک جــان نــگویـد دل بیچاره تـا جــانانش تو بـاشی
چه باک آیـد ز کــس آن را کــه او را نگهـدار و نگهبـانـش تــو باشی
****************
بار الها سوی تو بهر نیاز آمده ایم
رو به درگاه تو با سوز و گداز آمده ایم
ما گنهکار و سر افکنده توئی بخشنده
بـه درگـه پادشـه بنــده نـــواز آمــده ایم
به من آرامشی ده،تا بپذیرم آنچه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده،تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینشی ده،تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده،تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
خوشا به حال آنان كه مي بخشند بي آن كه به ياد آرند ،
ومي گيرند بي آنكه فراموش كنند .
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم
بد نيست اگرخانه ما سيماني است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم
هر وقت زيادمان دلي ميشکند
بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
شب بود
شمع بود
من بودم و تنهايي
شب رفت شمع سوخت من ماندم
و... تنهايي
من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و شادیم
مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمیبینی
سخنها خفته در چشمم . نگاهم صد زبان دارد
سیه چشمها ! مگر طرز نگاهم را نمیبینی
پریشانم . دل مرگ اشنایم را نمی جویی
پشیمانم . نگاه عذر خواهم را نمیبینی ...
آسمان امامت وولایت حضرت ثامن الحجج
علی ابن موسی الرضا (ع)برهمه عاشقان مبارک باد
درياست حيف اون چشماي خوشگل نيست شايدم فكر مي كني كه هنوزم كسي منتظرت اونجاست
آخه اي دل غمگين من مگه نمي شنيدي چي مي گه چرا فكر مي كردي مي ره و بر مي گرده مي دونم
دل من چقدر حرفاي ناگفته باهاش داشتي اون روزو يادته من كه هيچ وقت يادم نمي ره دل من
يادته چقدر گريه كردي چقدر با نيگات دلشو بدرقه كردي فكر مي كردي كه چقدر به تو و دل تو بد
كرد فكر ميكردي كه به يكي ديگه نيگا كرد خيلي دوست داشتي بدوني چه كسي چشاشو
گول زد يا اون كيه كه بين دلاتون سد زد يادته دل من بهت گفتم نكن اين كارو عزيزم اون وقت يه روزي
كنارت پا به پات بايد اشك بريزم ولي تو گوش نكردي حواستو دادي به پيشش نيگاتو دوختي به
چشماش تا مي گفت واسم عزيزي مي مردي واسه حرفاش حالا ديگه هيچ كس نمي تونه جلوي
تورو بگيره نمي ذاشتي كسي جز اون فكر تورو بخونه مهربون تو اما با اون مهربون ترين تو دنيا
اما اي دل قشنگم دنيا بهتون نبود وفادار حالا تو اينجا نشستي با يه قلب پاره پاره توي آسمون
چشمات من نمي بينم ستاره مي دونم كه يه روزي دل اون پشيمون مي شه بازم با يه بغل گل
مي يادش دل قشنگم ولي اون روز ديگه ديره دل من فكر نكن كه تنها هستي من و خدا و آسمون
باهاتيم انقدر مهربوني كه ما پيشت خاك پاتيم دلي رو كه داده بودي روزگار پسش مي گيره
اوني كه وفا نداره توي تنهايي ميميره
برمن منگر تاب نگاه تو ندارم
برمن منگر زانكه بجز تلخي اندوه
در خاطراز آن چشم سياه توندارم
اي رفته زدل راست بگو بهرچه امشب
با خاطره ها آمده اي باز به سويم؟
گرآمده اي از پي آن دلبر دلخواه
من او نيم او مرده ومن سايهي اويم
من او نيم آخر دل من سرد و سياه است
او در دل صد زاده زعشق و شرر داشت
اودر همه جا با همه كس در همه احوال
سوداي تورا اي بت بي مهر به سرداشت
من او نيم اين ديده ي من گنگ وخموش است
درديده ي او آن همه گفتار نهان بود
وان عشق غم آلوده درآن نرگس شبرنگ
مرموزتراز تيرگي شامگهان بود
من او نيم آري لب من اين لب بي رنگ
ديريست كه با خنده اي عشق تو نشكفت
اما برلب او آن همه دم خنده اي جان بخش
مهتاب صفت برگل شبنم زده مي خفت
برمن منگر تاب نگاه توندارم
آن كش كه تو مي خواهيش ازمن بخدا مرد
اودرتن من بود و ندانيم كه به ناگاه
چون ديده چه هاكردو كجارفت و چرامرد؟
من گور ويم گور ويم برتن گرمش
افسردگي و سردي كافور نهادم
اومرده و درسينه ي من اين دل بي مهر
سنگي ست كه من برسرآن گورنهادم
يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه
زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.
او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:
" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."
زن گفت: " من از سن لوئيز ميام, و فقط از اینجا رد می شدم.
بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."
وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد
که بره, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت:
" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر
هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی
که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸
ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .
او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸
درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.
اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:
" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر
هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی
که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.
در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.
وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"
خداییش حیف نیست زنجیر به این قشنگی رو پاره کنیم؟
مي خواهم دوستت باشم، كسي از جنس دغدغه هاي تو، كسي كه صدايت را مي شنود و دلهره هايت را مي شناسد و خوب مي داند كه تنهايت چه رنگي است، مي خواهم صدايت كنم با لفظي كه هميشگي نيست! و دست هايم را در دست هايت بفشارم، اما دريغ صدايم به گوشت نمي رسد، وچشم هايت نگاه عاجزانه ام را نمي پذيرد و خود در كمين نگاه ديگريست و دست هايت به دست هاي سردم پناه نمي دهد و حصار يخي قلبت با گرماي سوزان قلبم ذوب نمي شود...
حال تو اي معشوق سنگ دل و روياهاي تنهايي من، بگو آخر من به كدام گناه قصاص مي شوم و به چه جرمي پشت ميله هاي آهنين زندانِ جدايي حبس مي شوم، بگو اي تنها دليل بودنم، چرا چشمانت به باران اشك هايم اعتنايي ندارد چرا دست هاي پر مهرت مرا از محبتشان محروم مي كند و با تبر محنت به ريشه هاي قلب آشفته ام مي زنند و آن را از درون خاك شادي بيرون مي كشند و به درون مرداب غم ها مي افكند.
آخر مگر قلب تو از چيست؟ كه با ديدنِ شمعِ وجودم نمي شكند، چشمانت با كدام قلم مو نقاشي شده كه نگاه دريايي اش را از من دريغ مي كند، چگونه زنده بمانم وقتي پروانه ي دلم در تلاش پروبال سوزش به دور شمعِ هستي ات ناكام مانده به كدام نعمت خدا دل خوش كنم كه بزرگترين و زيباترين نعمت او به من علاقه اي ندارد؟
عـشـــق يـعنــی مستی و ديوانگی
عـشـــق يـعنــی با جهانيان بيگانگی
عـشـــق يـعنــی شب نخفتن تا سحر
عـشـــق يـعنــی سجده ها با چشم تر
عـشـــق يـعنــی سر به دار آويختن
عـشـــق يـعنــی اشک حسرت ريختن
عـشـــق يـعنــی انتظار و انتظار
عـشـــق يـعنــی لحظه های بی جواب
عـشـــق يـعنــی در جهان رسوا شدن
عـشـــق يـعنــی مست و بی پروا شدن
عـشـــق يـعنــی زندگي را باختن
عـشـــق يـعنــی سوختن و ساختن
عـشـــق يـعنــی شاعری دل سوخته
عـشـــق يـعنــی آتشی افروخته
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
زندگانی شعله می خواهد ندا در داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
شامگاهان،راه جویانی که می جستند آرش را به روی
قله ها
عشق یعنی انتظار و انتظار.....عشق یعنی هر چی بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر.....عشق یعنی سجده با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن.....عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به دار آویختن.....عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب.....عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن.....عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست.....عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز.....عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه.....عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن.....عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن.....عشق یعنی قطره دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر.....عشق یعنی از رضایش عمر گیر
اي بسته به تو همهء وجودم _____ من لايق عشق تو نبودم
عشقي که نهفته در دلم بود _____ در راه محبت تو کم بود
من از تو، ز تو به خود رسيدم _____ با عشق تو من خدا رو ديدم
بي تو رفتم ، بي تو ماندم _____ باورم هرگز نبود بي تو بمانم
بي تو خسته ، دل شکسته _____ اي همهء بود و نبودم
سوگند به خالق محبت _____ سوگند به پاکي و صداقت
اکنون که جدا از تو غريبم _____ زان عشق تو گشته بي نصيبم
من بي تو از جان خود سيرم _____ کاش مي شد که به پاي تو بميرم
از پشت پنجره غبار گرفته دل تنهایم به ابرهای اسمان می نگرم....
خدایا چقدر تنگ و تاریک است کلبه ی خالی از عشق و مهر.....
ای خدای من تو بهترازهرکسی میدانی که من به چه می اندیشم!....
پس موج تشویش رادر این دریای طوفانی و سرد دلم محو کن و
در ان فانوسی قرار بده تا روی شنهای گرم ساحل ارامش بگیرم....
خدایا مهرت را به دیوار نامریی قلبم بنشان تا روح سرگردانم به افقی
روشن نزدیک شود و جسم خاک الودم در چشمه ای زلال مطهر گردد......
خدایا این دل پر خون را که در تنهایی می گرید را امیدوارو عاشق گردان...
تا غمهایی که بر وجودش سایه افکنده وسایه ای که پر از سیاهی است را
از بین ببرد..........
انشاء الله که حال شما بازدید کننده عزیز خوب باشه
امروز از یه سانحه جون سالم به در بردم
اگر فریاد بودم ،فقط می گفتم عشق
اگر زمستان بودم با عشق به پیشواز بهار می رفتم
اگر با آن همسفر بودم ،فقط سر سفره عشق می نشستم
اگر سنگین ترین وزنه دنیا بودم ، باز هم عشق سنگین تر بود
اگر من زبان همه ی خوبی ها بودم ، مقدم عشق را گرامی می شمردم
اگر مالک دنیا بودم ،آن را نثار عشقی می کردم
اگر عاشق بودم فقط از عشق حرف می زدم
اگر زبان عشق را نمی فهمیدم ،با زبان اشاره با عشق حرف می زدم
اگر بی کار بودم همیشه وقتم را با عشق پر می کردم
اگر آهنگ ساز بودم فقط برای عشق می نواختم
اگر کارمند انتقال خون بودم ، به همه یک قطره عشق تزریق می کردم
اگر نمازگزار بودم ، روزی دو رکعت نماز عشق می خواندم
اگر مومن بودم در مقابل عشق سجده می کردم
اگر دروغگو بودم هرگز به عشق دروغ نمی گفتم .
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بودمن به دو چيز عشق مي ورزم:
يكي تو و ديگري وجود تو
به دو چيز اعتقاد دارم:
يكي خدا وديگري تو
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم:
یکی تو و دیگری خوشبختی تو
من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم
یکی تو و دیگری برای با تو موندن تا همیشه
خوشحال بودن برای تو...غمگین بودن برای من
زندگی برای تو............مرگ برای من
باهم بودن برای تو......تنها بودن برای من
همه چیز برای تو.......ولی تو برای من
بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم
است که تو و هستی تو را نیز نابود می کند
بگذار گرمی عشق را حس نکنی تا معنی خاکستر
عشق را نیز ندانی
اما...اما اگر عاشق شدی فقط یکی را دوست بدار,
تنها برای یک نفر قدم بردار وتنها برای یک نفر
عشق پاک وآسمانی داشته باش
|
|