|
انتظار وانتظار
|
||
|
به نام او که آرام بخش دلهاست |
تو به شکستم وعده آغاز ندادی
چگونه من منکر تو باشم
وقتی حتی تو به من قدرت امکار ندادی...
خدایا!
تا زنده ام عاشقم مکن
طعم تلخش را یک بار چشیده ام،کامم را تلخ مکن
پروردگارا
کسی را عاشقم مکن،تا زنده ام ، کسی را دیووانه ام مکن
خداوندا
عشق را از من بران،تنهایی دوست من است از من جدایش مکن
بگذار با تنهایی هایم دوست باشم،تا معشوقم بداند عاشقی دارم
تا دل به من نبندد
دوستت دارم تنهایی
الهي عشق مرا به تو جاي شگفتي نيست چرا كه من، بنده اي تهيدستم.اما عشق ترا به من جاي شگفت است، چرا كه تو، پادشاهي توانائي.
********
سقراط حكيم را روايت كرده اند كه كسي پرسيدش:
سبب زيادتي سرور تو و اندكي غمهايت چيست؟ گفت : از آن رو است كه چيزي گرد نمي كنم كه از ميان رفتنش دلتنگم كند...
(هم نوا:راستي ياد مطلبي افتادم عابدي گفته من از اين كه خداوند مرا از او به ديگري مشغول ببيند شرمسارم. حالا سر انگشتي حساب كنين ما چقدر شرمسار و چقدر سرافرازيم؟)
زغم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من، که در او اثر ندارد
غلط است! دل به دل راه نداره
دل من زغصه خون است
ولی او خبر ندارد
ولی او خبر ندارد
خبر ندارد
خبر ندارد
هميشه براي کسی بخند که ميدونی به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسی گريه کن که ميدونی وقتی غصه داری و اشک ميريزی برات اشک ميريزه... براي کسی غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسی باش که دوستت بداره!
دل من کلبه تنهایی من و خدا
آدمکهایی در این کلبه را میکوبند
گاه دوست و گاهی دشمن
آشنا را راه باید داد در کلبه تنهایی ها
آشنا می ماند با من و خدا
دشمن اما باید پشت درهای بسته تا ابد تنها ماند
قلب مهربان خوب هست
لیک مهربانی را جز مهربان لایق نیست
همه آدمها که انسان نیستند
آدمکهای فریب فرق دارند با انسانهای خیال
زین پس در خیالم آدم را انسان نخواهم دید
زشت و زیبا هر دو باید باشند
من تنها زیباییها را آشنا می بینم انسان ها را
تنها آشناها را دوست می دارم
ققنسی بر سر کوه بلندی زاده شد چشمهایش اول تاریک و بعد تابنده شد
بوی دود از پا به منقارش رسید تک نشانی کز خالق ذاتش شنید
ز سر کوه آمد تا به دامانش رسید رنجها در جستن تایش کشید
سرزمینهایک به یک گشت یاری ندید ققنسی خوش رنگ و خوش الحان ندید
از دور سایه ای بر سر کوهی بدید بوی دود آشنا از فضا همی شنید
تاسر آن کوه یک نفس پر می کشید در تمام راه تصویر ققنس می کشید
نزدیک شد آدمی در سایه دید بوی دود از آتش آدم رسید
این درد ققنوس را بس سخت شد پیش آدم آمد و در سایه محو شد
مرد را پرسید:از یار نشانی داری؟ گفت:نیست یاری تنها(ققنس)تویی
روی ققنوس زین حرف زرد شد کاخ آرزوهایش از حقیقت خاک شد
سالها اندر گذشت و ققنس هم پیر شد تاکه تابش گشت پایان وازتنهایی سیرشد
هیزمها جمع کرد و برفرازش بنشست ازسرکوه آوازغمگینش می آمدتابه دشت
گرد خود چرخید ققنس تا دیوانه شد بالهایش یک بیک برهم زدوغرق آتش شد
چشمهایش روشن بودوامابعدتاریک شد کزخاکسترش ققنسی دیگر زاده شد
شاید دیگه هیچ کس را مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن
چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو ر و مثل اون دوست نداشته باشد
به نام یکتای مهربونم
تکرار میکنم.............
برای کشتن پرنده
یک قیچی به اندازه پرهایش کافی ست
لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی
یا گلویش را با آن بشکافی
پرهایش را بزن!
خاطره پریدن کاری خواهد کرد
تا خود را به اعماق پرتاب کند
فرانسیسکو هرناندز
روي گلهاي نرگس
با يه مداد قرمز
هزار دفعه نوشتم
زندگی بی تو هرگز
زندگی يعـنی چکيـدن همچـو شمع از گرمی عشـق!
زندگی يعـنی لطافـت، گم شدن در نرمی عشـق!
زندگی يعـنی دويـدن بی امان در وادی عشـق!
رفتـن و آخــر رسيــدن بر درآبادی عشـق!
می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلـداده بودن!
پر غـرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن!
می شود انـدوه شب را از نگاه صبح فهمـيد!
يا به وقت ريزش اشک شادی بگـذشته را ديـد!
می تـوان در گريه ابر با خيال غـنچه خـوش بود!
زايـش آيـنده را در هر خـزانی ديـد و آسـود...
غم را دوست دارم چون اشک دل است ....
اشک را دوست دارم چون گواه دل است ....
دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت...
محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم....
كاش ميشد اشك را تهديد كرد ، مدت لبخند را تمديد كرد
كاش ميشد در ميان لحظه ها ، لحظهی ديدار را نزديك كرد
زندگی زيباست ، نه در رويا...
بوسه زيباست ، نه برای هوس ...
پرنده زيباست ، نه برای قفس ...
دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ، برای حس كردن ...
آری
دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ...
بلكه برای حس كردن
مرگ انتظار است...
عشق يک بار است...
جدائي دشوار است...
ولي ياد تو تکرار است....![]()
تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده.
تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي آيد و تا وقتي نميري كسي تو رو نمي بخشه
يك دوست معمولي هيچگاه نمي تواند گريه تو را ببيند.
يك دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر مي شود.
دوست معمولي اسم كوچك والدين تو را نمي داند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي داشته باشد.
دوست معمولي يك جعبه شكلات براي مهماني تو مي آ ورد.
دوست واقعي زودتر به كمك تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز كردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت مي شود
دوست واقعي مي پرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري.
دوست معمولي دوست دارد به مشكلات تو گوش دهد.
دوست واقعي سعي در حل آن دارد.
يك دوست معمولي مثل يك مهمان عمل مي كند و منتظر مي ماند تا از او پذيرايي شود.
يك دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي مي كند.
دوست معمولي مي پندارد كه دوستي شما بعد از يك مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي مي داند كه بعد از يك مرافعه دوستي شما محكمتر مي شود.
دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك كرده اند با تو ميماند .
هيچ كس نمي تونه به دلش يادبده كه نشكسته ولي مي تونه ياد بده كه اگر شكسته لااقل لبه تيزش دستكسيرو نشكنه.
به آسمون نگاه كن دوست داري كدوم مال تو باشه؟ به اوني كه كم نورتر
است قانع باش چون ستاره پر نور مال همه است و همه نگاهش مي كنند.
هيچ وقت گريه نكن چون هيچ كس لياقت اشكهايت دا ندارد و يا اگر دارد طاقت ندارد.
فراموشت نخواهم کرد نکن هرگز فراموشم
هر وقت می خوام فکر بکنم تو فکر من توئی تو
برم کجا به کی بگم تو قلب من فقط توئی تو
عاشقتم عاشقتم همیشه با تو می مونم
بگذار بگن من دیوونه ام معشوقه ام توئی تو
خدا یک میلیون دلار چقدر میشه ؟
خدا میگه: اندازه یک سکه کوچک.
انسان میگه : یک میلیون سال چقدر میشه ؟
خدا میگه : اندازه یک دقیقه .
انسان میگه : خدا میشه یک سکه داشته باشم ؟
خدا میگه : پس یک دقیقه صبر کن .![]()
![]()
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري* هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني
جدا ميشي* هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي* درباره احساست سخن نگو
اگر واقعا وجود ندارد* هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري* هرگز سلامي
نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه* به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر
ميکني* قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري* و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها
از دست نده,شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشي....
روزگار سختی است ...........!
آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !
می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !
انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .
و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...
و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .
هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر !
آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار ،
در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،
كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .
و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...
من اينجا تنها ماندم ،
خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،
مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .
پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !
مرا ...... ببـــــــر .
| چهل اصل شادي بخش 1ـ شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي. 2ـ انتظار نداشته باش هميشه آن چه در اطرافت اتفاق ميافتد مطابق ميل و خواستهات باشد. 3ـ هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير. 4ـ از سختيها و مشكلات زندگي استقبال كن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده. 5ـ اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيهات را خراب كند. 6ـ با بحثهاي بينتيجه انرژي خود را هدر نده. 7ـ انتظار نداشته باش با منفي نگري جسمي سالم داشته باشي. 8ـ از هيچ كس و هيچ چيز توقع نداشته باش. 9ـ تا با خود مهربان نباشي، نميتواني مهر بورزي. 10ـ قبل از مطمئن شدن، در مورد هيچ چيز قضاوت نكن. |
يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.
|
|